#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_545

_نخیرشم تو باید حاضر کنی!مثل همه دومادا برای عروسشون!
بالاخره دست از تقلا برداشت و بزور چشماش رو باز کرد با غرغر گفت:
_عزیزم بیا متفاوت باشیم مثلا پاشو برو صبحانه اماده کن واسه شوهرخوشگلت!
اداش رو در اوردم و گفتم:
_گذاشتم برات!
بعد خیلی ریلکس دو دستش رو باز کردم و بزور خودم رو تو اغوشش جا کردم!حلقه ی دستاش رو دورم سفت کرد و زیرگوشم با
صدای ارومی گفت:
_درد نداری؟!
همزمان دستش نوازش وار نشست زیر دلم.. اب دهانم رو بزور قورت دادم و با صدای مرتعشی گفتم:
_یکم!..
بوسه ای رو کتف برهنم کاشت و گفت:
_طبیعیه..
محکم پلکام رو بهم فشردم و سعی کردم به دستای گرمش که داشت بدنم رو فتح میکرد فکر نکنم!بوسه های داغش از کتفم پیشروی کرد
سمت لاله گوش و گردنم..کمی خودم رو ازش دور کردم و با صدای تحلیل رفته ای برای فرار از این موقعیت گفتم:
_گشنمه!
خنده ی بیصدایی کرد و گفت:
_منم گشنمه!..
مکثی کرد و در حالی که دستاش رو سمت پایین تنم سوق میداد گفت:
_اما میخوام این عروسکی که تو بغلمه رو بخورم!
برگشتم سمتش و مشتی به سینه اش زدم کامل روم خیمه زد و با شیطنت گفت:
_چرا میزنی خانوم؟!
اخمی کردم و گفتم:
_پررو نشو دیگه!برو کنار میخوام بلند شم..دستش رو روی قفسه سینه برهنم کشید و با بی میلی از روم رفت کنار رو تخت نشستم و ملحفه ای رو برداشتم و دور خودم پیچیدم!انگار

romangram.com | @romangram_com