#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_544

_زیبا و نفس گیر! بزرگ شده!
عماد یه خوبی متوجه شد پدرش درباره چه کسی حرف میزند..
حوا..!
ناخواسته دستش مشت شد محمدباقر از انچه که عماد فکر میکرد زرنگ تر بود!با حرص مشغول ملامت خود شد!این سهل انگاری از
عماد بعید بود!عمادی که هیچ چیز و هیچ کسو هیچ موضوعی از کنترلش خارج نمیشد حال با افتادن این اتفاق و برگشت پدرش به ایران
تمام معادلاتش بهم ریخت!پدرش به ایران امده بود و علاوه بر این در دیدار کوچکی هم حوا و ازاد را باهم دیده بود!
این موضوع یعنی عمق فاجعه
*
*ازنگاه حوا*
خمیازه ای کشیدم و بزور لای پلکام رو باز کردم با گیجی نگاهی به وضعیتم انداختم کامل تو بغل ازاد محصور شده بودم! یکم چرخیدم و
کامل از اغوشش خارج شدم نفس لرزونم رو با شتاب دادم بیرون
دیشب!..
حتی از فکر به دیشب و اتفاقاتش باعث میشد گونه هام گل بندازه!درسته که اولین نزدیکیم نبود اما بعداز مدتها دیشب رابطه داشتم زیر
دلم کمی درد میکرد با کف دستم ضربه ای به سینه ی ستبر و برهنه ازاد زدم و کلافه گفتم:
_بیدار شو!
تکونی خورد و بیشتر سرش رو تو بالش فرو برد!با اخم ضربه ی محکم دیگه ای زدم و گفتم:
_هوی پسره پاشو!باناله گفت:
_نه!
اونقدری مظلوم و کلافه گفت نه که خنده ام گرفت!اما خودم رو کنترل کردم و گفتم:
_گشنمه!پاشو برام صبحانه اماده کن پسرخوب!
تک خنده ای کرد و گفت:
_عزیزم خانم این خونه شما نیستین احیانا؟!
بیخیال به تاج تخت تکیه زدم و با اخم و دست به سینه گفتم:

romangram.com | @romangram_com