#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_543

غیرقابل تحمل نمیشد!
شاید
شاید!
صدای زنگ موبایل افکار مالیخولیایی اش را درهم امیخت! بی حوصله و بدوننگاه کردن به مخاطبش تماس را برقرار کرد:
_بله...
باشنیدن صدای پدرش حس کرد روح از جانش پرکشید!
_سلام عماد خان..هول زدگی اش به وضوح قابل تشخیص بود محمدباقر انقدر پسرش را میشناخت که میتوانست رنگ پریده اش را تصور کند..اما چرای
خیلی بزرگی از این بابت در ذهنش رنگ بست! برای چه پسری که از گوشت و خون اوست با یک تماس هول میشود؟!عماد با ارامشی
که مصنوعی بودن ان به خوبی مشخص بود گفت:
_خوبی پدر؟!
صدای محکم و پرصلابت پدرش به عماد این نوید رو میداد که هنوز هم پدرش ان خوی مدیریت و جذبه را در خود حفظ کرده
است..ناگهان فکری به ذهن عماد خطور کرد بهتر بود که برای مدت کوتاهی سفری به نزد پدرش بزود و از این کشور و قلبی که در
این کشور دفن کرده بود دور شود! بهتر بود که سری به پدر خود بزند شاید معجزه ای حاصل شود!.با این فکر ناخواسته لبخند کمرنگی
بر روی لب هایش نقش بست نفس عمیقی کشید و با من من گفت:
_پدر؟! تصمیم دارم بیام پیشتون چند روزی..
محمدباقر خنده ی کوتاهی سر داد و با لحن محکمی گفت:
_من ایرانم پسر!
عماد با بهت جمله اش را در ذهنش تجزیه تحلیل کرد پدرش پس از سالها به ایران برگشته و این موضوع بی ربط به ان گذشته ی نحس
نیست!از خودش عصبانی بود از اینکه انقدری غرق حوا شده بود که به کل پدرش را فراموش کرده بود!پدری که ممکن بود هرلحظه
دست به کاری بزند..به علاوه اینکه تحت تعقیب پلیس هم بود! محمدباقر که به خوبی متوجه ی بهت زدگ ی ازاد شده بود با لحن سردی
گفت:
_چند شب پیش دیدمش! دست تو دست پسری بود که ادعا میکرد همسرشه!ساعت از نصف شب گذشته بود که باهم خیابون بودن..!
مکثی کرد و با لحن عجیبی و تن صدای ارامتری ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com