#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_542

بزور چشمای خمارم رو از هم باز کردم و گفتم:
_خیلی!
لباش رو لاله ی گوشم نشست و گفت:
_ولی الان وق ِت خواب نیست همسرم!
کمی خودم رو ازش دور کردم و ظرفی که روبه روم رو میز بود رو برداشتم خوب متوجه منظورش شدم!همونجوری که وارد
اشپزخونه میشدم گفتم:
_مگه وق ِت چیه؟!
پشت سرم وارد اشپزخونه شد و با لبخند شیطونی بهم زل زد دستش رو تو هوا تکون داد و همونجوری که نزدیکم میشد گفت:
_وق ِت کاراق خوب خوب!
بعد با صدای ارومتری گفت:
_وقت اینکه باید قربونت برم!
لب گزیدم و ظرفارو تو سینک گذاشتماز پشت نزدیکم شد....
*
*دانای کل*
اهی کشید و زیرلب گفت:
_یعنی دیشب......
دلش نمیخواست واقعیت تلخی را که گریبان گیرش بود به زبان بیاورد...دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد...نگاه بی قرار و کلافه
اش درگیر قاب عکس روبه رو اش بود!صدای گریه ی فرزند تازه متولد شده اش مانند تلنگری او را به خود اورد!بی حوصله عقب گرد
کرد و با پایش ضربه ای به سنگ ریزه های جلوپایش زد..مدام ذه ِن مغشوش و اشفته اش به سم ِت ممنوعه ای پر میکشید...کینه کینه
کینه!گاهی اوقات فکر میکرد که برای چه هدفی زندگی میکند؟!فقط کینه؟!!فقط انتقام!..؟!
اوقربانی شد قری
بان هوس مرد و زنی که اسم پدر یا مادر را برایش به یدک میکشیدند قربان ی خواسته های نامعقول و خودخواهانه ی انها
شد اگر در همان بچگی مادری بود که خوب و بد را به او گوشزد میکرد شاید کارش به اینجا کشیده نمیشد! شاید وجودش انقدر کثیف و

romangram.com | @romangram_com