#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_541
به دیوار...دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و با خشونت مشغول بوسیدنم شد بزور کنارش زدم و با اخم بهش نگاه کردم باران با ذوق
گفت:
_خب خب بیاین که میخوایم اخر شبی یه جشن دوستانه بگیریم!
برگشتم سمت باران و گفتم:
_جشن دوستانه؟!
ازاد چشمکی به باران زد باران اومد کنارم و بازوم رو گرفت همونجوری که من رو به سمتی میکشید گفت:
_بله عزیزم اینا همه نقشه ی شوهرجانته برای سوپرایز کردنت!
اخمی رو چهرم نقش بست زیرلب غریدم:
_برای سنگکوپ کردنم!
باهم وارد اتاقی شدیم اونقدری حواسم پرت بود که اصلا متوجه ی دیزاین خونه نشدم!باران حرکت کرد سمت کمدی و همون لباس ابی
رنگ رو که چشمم رو گرفته بود در اورد با دیدن لباس چشمام برقی زد با لبخند عمیقی گفت:
_قدرش رو بدون اونقدری خوشحالیت براش مهمه که دوباره حاضر شد برات این جشن مختصر رو بگیره و با پوشیدن این لباس
خوشحالت کنه!
با ذوق لباس رو ازش گرفتم و به کمک باران پوشیدم با صدای ذوق زده ای گفتم:
_کیا هستن؟!
باران با لبخندی گفت:
_زیاد نیسیتیم یه جشن دوستانه است من ، هیراد ، عسل ،کیارش و امید و عاطفه..!
لبخندی زدم و خوبه ای گفتم همه دوستای دانشگاهمون بودن.. کمی ارایشم رو تمدید کردم و با باران از اتاق خارج شدیم به محض خارج
شدن نگاهم به نگاه ازاد افتاد با لبخند عمیقی بهم زل زده بود با قدر دانی بهش زل زدم باران رفت سمت ضبط و روشنش کرد ساعتیک نصفه شب بود و تازه جشن ما شروع شده بود!اونقدری گفتیم و خندیدیم که زمان از دستمون در رفته بود..واقعا ممنون ازاد
بودم!بالاخره ساعت سه صبح باران رضایت داد که برن و تنهامون بذارین.. با رفتن مهمونا کش و قوسی به خودم دادم و پهن کاناپه شدم
ازاد از پشت نزدیکم شد و مشغول ماسا ِژ شونه هام شد خمیازه ی کشداری کشیدم و گفتم:
_وای دلم میخواد سه روز بخوابم!
خم کشید و بوسه ای رو کتفم کاشت زیر گوشم گفت:_خوابت میاد؟!
romangram.com | @romangram_com