#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_540
وارد شم.. با لبخند گشادی وارد شدم همه برقا خاموش بود و چشمام هیچ جارو نمیدید!کورمال کورمال دستم رو به دیوار کنارم گرفتم و
گفتم:
_ازاد پریز برق کجاست؟!هیچ جارو نمیبینم!
اما صدایی از ازاد نشنیدم حس میکردم صدایی نفسی بیش از یک نفر میاد! با ترس به عقب برگشتم! با به عقب برگشتنم در ورودی به
شدت بسته شد ناخواسته جیغ کشیدم و به دیوا ِر پشت سرم برخورد کردم با صدای لرزونی نالیدم:
_ازاد کجایی؟!
اما انگار ازاد اصلا پشت سرم وارد نشده بود!
*
صدای نفسای بلند و عمیقم حتی برای گوشای خودم هم تازگی داشت...حس میکردم از شدت ترس کل وجودم به لرزه افتاده..در ورودی
به ارومی باز شد و سایه ای داخل شد با ترس بیشتر تو دیوار فرو رفتم چونه ام از شدت بغض میلرزید با صدای لرزونی نالیدم:
_تو...تو کی هستی؟!
تاریک بود و به خوبی چهره اش دیده نمیشد اما هیکلش به شدت برام اشنا بود..!یچیزی
مثل انفجار
مثل پرت شدن از یه بلندی
مثل سقوط به قعر دره..درست بغل گوشمیچیزی منفجر شد و متعاقب اون خنده ی نحس و ذوق زده ی باران رو تونستم تشخیص بدم! به دنبال خنده ی باران برق روشن شد فکر
هرچیزی رو میکردم غیراز سورپرایز!حتی لحظه ای فکرم پرکشید سمت عماد!این خنثی بودن عماد واسم رعب انگیز بود!نگاهم به
خونه ی تزئین شده و افرادی افتاد که با خنده زل زده بودن به من..هنوز هم تو شوک بودم و نمیدونستم چی به چیه!ازاد نزدیکم شد و با
نگرانی و مظلومیت گفت:
_حوا عقدمون مبارک عشقم..!
به محض شنیدن صداش حس کردم تمام خشم و عصبانیتم فوران کرد!دهنم رو باز کردم و با جیغ جیغ گفتم:
_احم ِق بی فکر نمیگی سکته میزنم؟!نمیگی می افتم میمیرم؟!نمیگی یهو سنگکوپ میکنم؟!این چه طرز سوپرایز کردنه قلبم از جا کنده
شد اخه تو......
ادامه جمله ام با نشستن لباش رو لبام تو گلوم خفه شد!با این حرکتش هین جمعیت بلند شد شونه هام رو گرفت و محکم از پشت چسبوندم
romangram.com | @romangram_com