#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_539
_عزیزم این مسائل حقیقته خجالت نداره اما از فردا دوباره برمیگردی پیش پدرت تا موقعیکه عروسی به پا بشه!
با صدای خفه ای چشمی گفتم..بعداز خداحافظی با مهمونا و به خصوصی بابا سوا ِر ماشین ازاد شدم ازاد به محض سوار شدنم پاش رو تا
اخر رو پدال گاز فشار داد و گفت:
_پیش بسو یخونمون!
با خجالت لب گزیدم و نفسم رو به سختی بیرون دادم و سرم رو به سمت پنجره برگردوندم گرم ی دستش رو روی پاهام حس میکردم
نوازش وار دستش رو روی پاهام به حرکت در اورد و با صدای ارومی گفت:
_خب عزیزمبگو!با صدای خفه ای که بخاطر خجالتم بوجود اومده بود زیرلب گفتم:
_چی بگم؟!
دستش به سمت بین پام پیشروی کرد و با همون تن صدای اروم گفت:
_هرچی که دلت میخواد!
نفسم تو سینه ام حبس شد نگاهم به مسیری که داشتیم میرفتیم افتاد اینکه مسی ِر خونه ی مجردی ازاد نبود! با تعجب گفتم:
_کجا داریم میریم؟!
فشار به بین پاهام اورد و گفت:
_خونه ی جدیدمون!
با بهت گفتم:
_خونه ی جدید؟!
با ذوق سری تکون داد و گفت:
_اره خوشگلم خونه ی من و تو!
از اینکه به اون خونه ی قبلیش نمیرفتیم خوشحال بودم چونکه میدونستم قبلا ازاد دخترای زیادی رو به اون خونه برده! لبخن ِد کوچیکی
زدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم سعی میکردم اروم باشم اما حرکت ِسحر کننده دستاش که بین پاهام در حال حرکت بود داشت از خود
بیخودم میکرد!..بالاخره بعداز حدود چهل و پنج دقیقه طاقت فرسا! رسیدیم!..ازاد پیاده شد و اومد در سمت من رو باز کرد برخلاف
خونه قبلیش این خونه ویلایی بود و اپارتمانی نبود.. با ذوق بازوش رو گرفتم و باهم وارد شدیم چون شب بود نمیشد به خوبی ویوی
حیاط رو دید اما مطمئنن تو روز فوق العاده میشد!از حیاط به نسبت طولانی عبور کردیم ازاد در شیشه ای رو باز کرد اشاره کرد که
romangram.com | @romangram_com