#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_537

من قدرت جواب دادن بهشون رو نداشتم! نمیدونم یهو این نیروی مضاعف رو از کجا اوردم! مثل بیدار شدن از خواب! وقتی که داری
کابوس میبینی یهو میپری! گیج و منگ نگاهی به ازا ِد نگران انداختم با نگرانی لب زد:
_حوا..خوبی؟!
بزور لبام رو حرکت دادم و گفتم:
_خوبم!
با صدای عاقد نگاهم برگشت سمتش:
_وکیلم عروس خانم؟!
فشار دستای ازاد دور دستام بیشتر شد نگاهم افتاد به ایات قران
《فان مع العسر یسرا ان مع العسر یسرا》
سختی گشایش است مسلما با هر سختی گشایشی است..
بغضی گلوم رو فشرد اره اره همینه! بعداز هرسختی اسانیست!نفس عمیقی کشیدم و با صدای رسایی گفتم:
_با اجازه پدرم و روح مادرم...بله!
نف ِس عمیقی که ازاد کشید به وضوح قابل حس بود!صدای دست و جیغ کر کننده بود!صدای ازاد میلرزید!
مرد من
مر ِدمغرور من
اسطوره مقاومت من!
طولی نکشید که اتاق عقد خالی شد و خاله چشمکی زد و گفت:
_یکم باهم خلوت کنین بعد بیاین پایین..
ارغوانی شدن گونه هام رو حس کردم!بعداز رفتن خاله نه من حرفی زدم نه ازاد!انگار هردومون شوکه شده بودیم!به طرز عجیبی ازش
خجالت میکشیدم!از جاش بلند شد و اومد روبه روی صندلیم زانو زد کمی چادر عقدم رو داد عقب تا بتونه صورتم رو ببینه..با دیدن
صورتش بغضی گلوم رو فشرد با چونه ای لرزون به صورتش که درخشش عجیبی داشت خیره شدم! با دو دست دو بازوم رو گرفت و
خیره خیره نگاهم کرد زیرلب گفت:
_باورم نمیشه....لبخند لرزونی زدم و دستم رو روی ته ریشش کشیدم از برخورد دستم با صورتش لبخند کمرنگی رو چهرش نشست با صدای مرتعشی

romangram.com | @romangram_com