#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_533
جالا متوجه منظور ازاد شده بودم پس به ناچار زیر لب گفتم:
_با اینکه موافق نیستم اما باشه!
ازاد لبخند رضایتمندی زد و باهم وارد مزون عروسی شدیم...انتخاب لباس رو به عهده ازاد گذاشتم دلم میخواست لباسی بپوشم که با
خواست و میل و رغبت خودم باشه این کمترین توقع یه عروس موقع عقدش بود خب!.. اما همیشه تو هرکاری یه مانعی هست!با شنیدن
اسمم توسط ازاد نگاهم کشیده شد سمتش ژورنالی دستش بود و داشت به دقت مدلای لباس رو نگاه میکرد!رفتم کنارش..به مدلی اشاره
کرد و گفت:
_چطوره؟
سرسری نگاهی بهش انداختم...لباسی کار شده بود با انواع و اقسام نگین و!...زمزمه کردم:
_خوبه!
ازاد رفت سمت فروشنده و مشغول صحبت باهاش شد نگاهم افتاد سمت لبا ِس ابی رنگی که چشمم رو تو ثانیه اول گرفت!ناخواسته
حرکت کردم سمتش و دستی به لباس کشیدم درسته در مقابل اون لباس کار شده هیچی نبود..! اما چشمم رو گرفته بود!گرمی نفسای ازاد
رو درست پشت سرم حس کردم!با صدای ارومی گفت:
_ خوشت اومده؟
زیر لب هومی گفتم!دستش دور کمرم حلقه شد و گفت:
_اینم میگیریم اما به یه شرطی...!
کمی چرخیدم تا باهاش رخ به رخ شم با موشکافی گفتم:
_چه شرطی؟
نا غافل از رو شالم بوسه ای کنار گوشم زد و گفت:_اخر شب که رفتیم خونمون واسم بپوشی!... فقط و فقط دوتایی!
اخمی کردم و گفتم:
_حالا کی گفته که من اخر شب میام خونه ی تو..
ازاد خنده ی مرموزی کرد و چیزی نگفت!
*
با صدای زنگ موبایلم کش و قوسی به خودم دادم و چرخی تو تخت خوابم زدم.با فکر به اینکه امروز روز عقده مثل فشنگ از جام
romangram.com | @romangram_com