#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_532

_حوا تو داری عروس خانواده ادین میشی میفهمی؟!باید لباسی بپوشی که در شان خانواده ادین باشه نه لباسی ساده که پشتش صد جور
حرف در بیارن
پوزخندی زدم و با گفتن "مهم نیست" مشغو ِل دیدن رگالای لباس عقد شدم اونقدری تنوع زیاد بود که خودمم مونده بودم کدوم رو انتخاب
کنم!..هرچند الان فقط باید انتخاب میکردم تا سر فرصت با ازاد بیام بخرم قطعا نظر ازاد هم واسه اینکار مهم بود!میدونستم که ازاد هم
با لباسی موافقت میکنه که پر زرق و برق و تجملاتی باشه..پوفی کشیدم و زیر لب گفتم:
_باران حوصله ندارم بریم یجایی بشینیم..!
سری به عنوان تائید تکون داد و باهم از پاساژ خارج شدیم.باران دستش رو دور بازوم حلقه کرد و گفت:
_بعد از چند وقت عروسی میگیرین؟!
به فضای سبز روبه رومون اشاره کردم همونجوری که وار ِد فضای سبز میشدیم گفتم:_نمیدونم!..
از یک هفته ای که فرصت داشتیم چهار روز مثل برق و باد گذشت ازاد رو خیلی کم میدیدم همش درگیر شرکتش و کارای عقد بود..یه
دلشوره ی خاصی داشتم نمیدونم دلشوره و اضطراب از چی!اما میترسیدم..امروز قرار بود با ازاد بریم لباس عقد انتخاب کنیم..از بس
دلشوره داشتم از صبح هیچی نخورده بودم میدونستم دلشوره و استرسم الکی نیست..
*
با ازاد تک به تک مغازه هارو میگشتیم اما هر لباسی که بهش نشون میدادم یه بهونه بنی اسرائیلی روش میذاشت و ردش میکرد!انگار نه
انگار که من عروس بودم!دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم با لحنی کلافه گفتم:
_ازاد من اصلا دنبال لباسی مجلل نیستما!
ازاد با اخم نگاهی بهم انداختو با تشر گفت:
_ مگه میشه عروس من لباس ساده بپوشه؟!!
متقابلا اخمی کردم و گفتم:
_ همین که گفتم ازاد من لباس پر زرق و برق و مجلل نمپوشم!
ازا با کلافگی گفت:
._خانوم خوشگلم فکر کنم تو مجلس خواستگاری متوجه اخلاق بعضی از فامیلام شده باشی! من نمیخوام با پوشیدن لباسی ساده بهونه
حرف زدن به اونا بدی وگرنه من خودمم زیاد موافق نیستم فقط نمیخوام خدایی نکرده ناراحتی بوجود بیاد.. متوجهی که درسته؟

romangram.com | @romangram_com