#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_531
میتونستم لبخندی که رو لباش شکل گرفته رو حس کنم با لحن سرحال و شیطونی گفت:
_توپ!...
متوجه ی
ِر
منظو دو پهلوش شدم!اخمیکردم و گفتم:
_تو به باران گفتی که اخر هفته قراره عقد کنیم؟!
صداش جدی شد با لحنی جدی گفت:
_به بابات زنگ زدمو موضوع رو گفتم خود بابا هم استقبال کرد و گفت که خوب نیست انقدر وقت تلف کنیم!..
لبخند کوچیکی رو لبام شکلگرفت دوباره پرسیدم:
_کی به باران گفت؟!
صدای فردی از پشت گوشی بلند شد که داشت ازاد رو صدا میزد ازاد با عجله گفت:
_من گفتم تا بیاد باهم برین خرید،عزیزم من جلسه دارم اگه شد تا عصر خودم رو بهت میرسونم،کاری نداری؟!
کیفم رو از رو تخت برداشتم همونجوری که از اتاق خارج میشدم گفتم:
_نه عزیزممراقب خودت باش خداحافظ..
با همون عجله گفت:
_میبوسمت خانومم فعلا..
با لبخندی گوشی رو قطع کردم و از خونه خارج شدم
*
باران اشاره ای به لباس عقد پر زرق و برقی که روبه روم بود کرد و گفت:
_ناز و ویژه! چطوره عروس خانم؟
بی حوصله نگاهم رو چرخوندم و گفتم:
_باران تو که سلیقه من رو میشناسی.
اخمی کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com