#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_530
با حوله ی کوچیکی نم موهام رو گرفتم و روبه روی تلویزیون نشستم..چند ساعتی از رفتن ازاد میگذشت میگفت که باید بره شرکت
کاراش عقب افتاده..بی حوصله سیبی از ظرف میوه ی روبه روم برداشتم و با ولع گازی بهش زدم..با صدای زنگ گوشیم بی حوصله
از جام بلند شدم و گوشیم رو از شارژ کشیدم و نگاهی بهش انداختم باران بود..بزور سیبی که تو دهنم بود رو قورت دادم و سریع جواب
دادم:
_بله؟!
صدای شاد و شنگولش طنین انداخت پش ِت گوشی:
_سلام عروس چطوری؟!
خنده ی کوتاهی کردم و همونجوری که حرکت میکردم تا رو کاناپه بشینم گفتم:
_عالی تو چطوری؟!
با شیطنت گفت:
_منم خوبم عروس حاضرشو بریم خرید واسه عقد جنابعالی..!
با تعجب گفتم:
_تو از کجا میدونی؟!
سوتی کشید و گفت:
_خبرا زود میپیچه خانوم! حاضر شو که وقت تنگه!..
با صدای ارومی گفتم:
_باشه منتظرتم!..
بعداز خداحافظی با باران حرکت کردم سمت اتاقم تا حاضرشم..مانتو شلوار ساده ای پوشیدم و فقط به زدن رژکمرنگی اکتفا کردم..با
زنگ گوشیم نگاهم کشیده شد به سمتش ازاد بود،ناخواسته با دیدن اسمش گونه هام رنگ گرفت سرفه ی کوچیکی کردمو جواب دادم:
_جانم؟!
صدای بمو مردونه اش گوشم رو نوازش کرد:
_خانومم چطوره؟!
لب گزیدم و با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم:_خوبم تو خوبی؟!
romangram.com | @romangram_com