#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_529

بابا خوبه ای گفت و همونجوری که عقب گرد میکرد ادامه داد:
_من میرم اداره برو بخواب!
با صدای ارومی گفتم:
_مواظب خودت باش!
بابا لبخندی تحویلم داد و ازم دور شد به ارومی در اتاقم رو دوباره قفل کرد و وارد شدم..ازاد رو تختم نشسته بود و با لبخند گنده ای
داشت نگاهم میکرددستی بین موهای ژولیده ام کشیدم و گفتم:
_قلبم اومد تو دهنم!
به ارومی گوشه تخت نشستم و خمیازه ای کشیدم بازوم رو گرفت و من رو پرت کرد تو اغوشش!همونجوری که موهام رو نوازش
میکرد گفت:
_خوابت میاد؟!
کمی خودم رو جا به جا کردم و با مظلومیت گفتم:
_خیلی..!
بعد یکم دیگه تکون خوردم تا پاهام رو بذارم رو پاهاش.!.فشاری به کمرم که تو حلقه دستش بود وارد کرد و گفت:
_انقدر وول نخور کار دستمون میدی!
مشتی به سینه اش زدم و گفتم:_بی ادب نشو!
اما نفسای کشیده و تبدارش با چشمای خمارش داشت بهم ثابت میکرد که غرایض مردونه اش خیلی وقته بیدار شده!با استرس پلکام رو
روهم فشردم!..با صدای اروم و کلافه گفت:
_حوا نمیتونم!
زمزمه کردم:
_چیو نمیتونی؟!
با یه حرکت اومد روم و مماس لبم گفت:
_اینو!..
*

romangram.com | @romangram_com