#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_528

نواز ِش گردنش شدم نگا ِه بیخیالش ُسر خورد تو نگاه پر نازم!سرم رو بردم نزدیک تر و نفسم رو همزمان تو گردنش خالی کردم.تند شدن
ریتم نفساش واضح بود اما داشت مقاومت میکرد!..خنده ی ریزی کردم و لبم رو کشیدم رو گردنش با این حرکتم نفسش حبس شد!اروم
لبم رو روی گردنش کشیدم و حرکت کردم سمت گوشش..با صدای خماری تو گوشش جوری که نفساممستقیم برخورد کنه به گوشش
گفتم:
_حالا چی؟!
با صدای خماری گفت:
_خودت خواستی..با یه حرکت مچ دستم رو گرفت و با خشونت پرتم کرد رو تخت و دستش رفت سمت دکمه های لباسش با وحشت نگاهی بهش
انداختم!..پوزخندی زد و تا اومد پیراهنش رو از تنش در بیاره صدای بابا درست از پشت در اتاقم بلند شد:
_حوا..خوابی..؟!
با وحشتنگاهی به ازا ِدخشک شده انداختم..
*
ازاد روم خشک شده بود!اونقدری شوکه شده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم!ازاد به سرعت از روم کنار رفت و با صدای ارومی
گفت:
_خیلی ریلکس جواب بده!
نفس عمیقی کشیدم و با صدای که سعی میکردم خوابالود باشه با کلافگی گفتم:
_بله بابا...!
صدای جدی بابا قلبم رو لرزوند!
_در رو باز کن باهات کار دارم!
با وحشت نگاهی به ازاد انداختم از جاش بلند شد و حرکت کرد سمت دستشویی!.کمی تخت بهم ریختم رو مرتب کردم و حرکت کردم
سمت در...به ارومی قفل رو باز کردم و با چشمایی نیمه باز نگاهی به بابا انداختم بابا با همون اخم و لحنی جدی گفت:
_دیشب کی رسیدی؟!
خمیازه ای فرمالیته کشیدم و گفتم:
_همون موقع که شما زنگ زدی..

romangram.com | @romangram_com