#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_527
با اخم دستش رو از زیر لباسم در اورد و دلش رو گرفت نگاهی به قیافه ی اویزونم انداخت و گفت:
_الان نشونت میدم!..
قبل از اینکه بتونم به خودم بیام با یک حرکت جاهامون رو عوض کرد و روم خیمه زد و این دستاش بود که برای قلقلک دادنم همه جای
بدنم رو فتح میکرد..سعی میکردم جیغنکشم تا بابا بیدار شه از شدت خنده به دل درد افتاده بودم با التماس مچ دستش رو گرفتم رو با نفس
نفس گفتم:
_وای توروخدا.....نفسم بند اومد..
دستش از حرکت ایستاد و با پوزخندی نگاهی بهم انداخت بعد از اینکه نفسام اومد سرجاش اخمی کردم و گفتم:
_بیا بوست رو بدم و ولم کن!..
با بیخیالی به تاج تختم تکیه زد و گفت:
_دیگه بوس نمیخوام!
لب برچیدم و کنار نشستم با مظلومیت گفتم:
_نمیخوای؟!!
نگاهی به قیافه ی اویزونم انداخت و با خنده گفت:
_لب و لوچتو کج نکن گفتم که نه..!
با حرص مشتی به بازوش زدم و گفتم:
_من میبوسمت ببینم میتونی همراهیم نکنی!..
ریلکس سرش رو برد عقب و گفت:
_تو خیلی کوچولویی برای تهدید کردن من جوجه..!
با اعتماد به نفس ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_میبینم!
مشتاق گفت:
_بیا ببینم چیکار میکنی!..
خنده ی پر عشوه ای کردم و با ناز خودم رو کشیدم طرفش و وسط پاش نشستم.دستم رو دور گردنش حلقه کردم و با سر انگشتام مشغول
romangram.com | @romangram_com