#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_526

_ازاد خسته شدم از این وضعیت.
نفس عمیقی کشید و گفت:
_منم همینطور ارزش تو این نیست که اینجور قایمکی بغلت کنم و نوازشت کنم تو باید بیای خانوم خونم بشی.
از شنیدن کلمه "خانوم خونم" حس کردم زیر دلم خالی شد..لبم رو به دندون گرفتمو با خجالت گفتم:
_هوم!
با شیطنت دستش رو برد بالاتر و گفت:
_اخرهفته عقد میکنیم!..
با تعجب گفتم:
_چی؟!
با پررویی گفت:
_من دیگه طاقت ندارم بغلم باشی و کاری باهات نکنم.!.
با شنیدن اینجمله اش حس کردم تا بناگوش قرمز شدم جفتکی پروندم و با حرص گفتم:
_هیس شو!..
پاهام رو مهار کرد و گفت:
_اخر هفته عقد میکنیمامروز زنگ میزنم و با بابات هماهنگ میکنم فکر کنم خانواده ها هم راضی باشن.
با ناله گفتم:
_اخه لباس ، خرید و.... هیچ کاری نکردیم ازاد!..
با جدیت گفت:
_خب میکنیم از امروز شروع میکنیم!..
ناخواسته لبخندی رو لبم نشست.
با شیطنت گفت:
_خب خانوم بنده بوسه ی صبح بخیرم کو؟!
با پام محکم زدم تو دلش و گفتم:_بفرما عزیزم.

romangram.com | @romangram_com