#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_525

ماشینش را در گوشه ای پارک کرد و پُک عمیقی به سیگارش زد در ذهنش مدام تصویر ان دختر لجوج و مغرور کشیده میشد دختری
که بی نهایت شبیه زنی بود که زمانی جانش را برای او میداد.!.از کاری که میخواست انجام دهد مطمئن نبود!..میدانست عماد انقدر آن
دختر را رنج و عذاب داده که مار گزیده شده و توان و طاقتی برای پذیرفتن درد جدید ندارد!..از طرفی قلب سنگی اش هم به کمک
وجدان او شتابیده بود و به او میگفت که کاری با آن دختر نداشته باشد!..دختری که هیچ کاره ی این باز ی کثیف بود!با حرصی اشکار
سیگارش را که تا فیلتر سوخته بود زیر پاهایش له کرد و به کاپوت سیاه رنگ ماشینش تکیه زد و به فکر فرو رفت.!.این بازی خیلی
وقت بود که تمام شده بود!درست همان زمانی که سنگ قبرش را دید!سنگ قب ِر زنی که تمام دنیای او بود حال دختر آن زن امده بود تا
پسرش را به مرز دیوانگی بکشاند!.گاهی به سرش میزد آزاد را بکشد تا آن دخت ِر مغرور به عمادش برسد تا دوباره لبخن ِد از ته دل
پسرش را ببیند!..اما قلبش به او این اجازه را نمیداد!اجازه نمیداد تا آن دختر را سیاه بخت کند!.. چون خودش عاشق بود!.میدانست که آد ِم
حوا ازاد است و بس!
*
●•ازنگاه حوا•●
با احساس فشار مثانه ام بزور چشمام رو باز کردم تو بغل ازاد داشتم خفه میشدم بزور خودم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و دوییدم
سمت دستشویی..هوا هنوز گرگ و میش بود فکر کنم تازه یکساعت بود که خوابیده بودیم! بعد از انجام عملیات لازم نفس راحتی کشیدم و
دوباره حرکت کردم سمت تخت نگاهی به ساعت انداختم چهار صبح بود و هنوز برای رفتن ازاد وقت بود!..بزور خودم رو تو تخت جا
دادم بیشعور خودش رو پهن کرده بود همه ی تخت رو اِشغال کرده بود!.با تکون خوردن تخت ازاد تکونی خورد و یدفعه محکم کشیدتم
تو بغلش!.چون انتظار این حرکت رو نداشتم چشمام از تعجب گنده شده بود!با صدای خماری زیر گوشم گفت:
_کجا رفته بودی؟!ریلکس پام رو بلند کردم و گذاشتم رو پاش سرم رو به بازوش تکیه دادم و گفتم:
_رفتم به بچه شیر بدم..!
خنده ی ارومی کرد و دستش نشست رو پاهام که روی پاهاش بود..همونجوری که رونم رو نوازش میکرد گفت:
_هوم بچه ها!..
مشغول ور رفتن با موهاش شدم و گفتم:
_اره بچه ها..!
دستش وارد لباسم شد و طبق عادت همیشگیش مشغول نوازش کمر برهنم شد زیر لب گفتم:

romangram.com | @romangram_com