#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_523

_خودت هیچی نپوشیدی که!..
لبخند کوتاهی زد و گفت:
_نگران من نباش جوجه..!
بالاخره بعداز نیم ساعت رسیدیم سر کوچمون!..از برقای خاموش خونه میشد فهمید که بابا خوابه!..ازاد نگاهی به پنجره اتاقم انداخت و
گفت:
_از پنجره کمکت میکنم بری بالا اگه زنگ بزنی و پدرت از خواب بیدار شه دردسر میشه..!
با تکون دادن سرم موافقتم رو اعلام کردم.با کمک ازاد از دیوار رفتم بالا و رو دیواره کوچیک پنجره ام نشستم ازاد به سختی پنجره ام
رو باز کرد و اشاره کرد که داخل شم.خودش هم پشت سرم وارد شد با برخورد هوای گرم اتاق به گونه های یخ زده ام تازه فهمیدم چقد
سردم بود دوییدم سمت تخت و چمباتمه زدم روش پتوم رو هم پیچیدم دورم و نگاهی به ازاد انداختم که با تعجب داشت نگاهم
میکرد!..حرکت کرد سمت در اتاقم و قفلش کرد،پنجره رو هم بست و اومد کنارم رو تخت نشست!..با تعجب گفتم:
_نمیخوای بری؟!
با مظلومیت نگاهم کرد و گفت:
_دلت میاد بیرونم کنی؟!
خسته خودم رو روی تخت ول کردم و گفتم:
_خیلی خسته ام ازاد برو دیگه.!.
با شنیدن این جمله ام خنده ی کوتاهی سر داد و گفت:
_نترس کاریت ندارم صبح شد میرم!..
بعد اومد و بزور خودش رو روی تخت یک نفره ام کنارم جای داد..از خدا خواسته سرم رو روی بازوهاش گذاشتم و با چشمایی که
داشت میفتاد رو هم نالیدم:
_بغلم کن سردمه!..
با این حرفم ازاد نفسش رو کنار گوشم رها کرد و گفت:
_ای به چشم..!
بعد حلقه ی دستش رو دورم محکم کرد و با دست دیگه اش کمی بلوز رو داد بالا و شکم برهنه ام رو نوازش کرد..میون خواب و بیداریم

romangram.com | @romangram_com