#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_522
*
ناخواسته نگاهم کشیده شد سمت همون ماشین سیاه رنگ که حس میکردم بی نهایت برام اشناست!..فشار دست ازاد دور شونه هام هر
لحظه بیشتر و بیشتر میشد..گوشه لبم رو جوییدم و با استرس گفتم:
_چرا نمیرسیم دیگه!..
با شنیدن جیغ لاستیکایی اونم درست پشت سرمون ناخواسته منم جیغ خفیفی کشیدم و پاهام از حرکت ایستاد!..با ایستادن من ازاد هم
ایستاد و با اخم وحشتناکی به عقب برگشت.همون ماشین سیاه رنگ درست پشت سرمون بود،چینی به ابروهام دادم و با موشکافی سعی
کردم چهره ی مردی که پشت اون شیشه ی سیاه رنگ نشسته بود رو ببینم!..اما تلاشم بی فایده بود و موفق نشدم!..در سمت راننده باز
شد و مرد مسنی پیاده شد با توجه به سنش زیادی خوشتیپ بود!نگاه کوتاهی به ازاد و نگاه عمیقی به من انداخت،با لبخند کوچیکی گفت:
_اتفاقی دیدمتون که ماشینتون خراب شد اگهمایل باشین برسونمتون..!
ازاد با همون اخم درهم و وحشتناک و صدای خشکی گفت:
_خودمون میریم!
مرد خنده ی کوتاهی کرد و در حالی که حتی لحظه ای دست از نگاه کردن بهم برنمیداشت گفت:
_واقعا چجوری میتونین این خانم زیبا رو پیاده به جایی ببرین؟!میدونم که خسته این بیاین برسونمتون!..
این بار قبل از اینکه بذارم ازاد حرفی بزنه با اخم غلیظی رو به اون مرد غریدم:
_همسرم گفت که خودمون میتونیم بریم خیلی ممنون از لطفتون!..
مرد با صدای متعجبی گفت:
_همسرتون؟!من فکر کردم برادرتون هستن..!
از صدای نفس کشیدن ازاد هم میشد فهمید که تا چه حد عصبانیه!..مرد عقب نشینی کرد و درحالی که سوار ماشینش میشد لبخند کریهی
به روم زد چرا حس میکنم قیافه این مرد برام اشناست!.مرد داخل ماشینش نشست و استارت زد بوق کوتاهی برامون زد و به ارومی از
کنارمون رد شد.با صدایی که این بار از شدت سرما میلرزید گفتم:
_وای سردمه..!ازاد سویی شرتی رو که تنش بود در اورد و گذاشت رو شونه هام،دوباره دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و گفت:
_چند دقیقه دیگه میرسیم خانومم..!
عطسه ای زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com