#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_521

با کرختی از ماشین پیاده شدم.با اینکه چند روز از پاییز گذشته بود اما هوا به نسبت سرد شده بود..دستام رو تو جیب مانتوم فرو بردم و
گفتم:
_چرا گفتی پیاده شم؟!
در ماشین رو قفل کرد و چشمکی سمتم شد بازوم رو گرفت و گفت:
_یکم قدم بزنیم نظرت چیه؟! چهل و پنج دقیقه مونده تا خونتون البته اگه پیاده بریم..!
با بهت نالیدم:
_نه!!
بزور من رو دنبال خودش کشید و گفت:
_تنبلی موقوف بیا بریم.
با غرغر شروع به حرکت کردم با خوردن قطره بارونی درست وسط پیشونیم از حرکت ایستادم و با ناله گفتم:_وای نه...!
بیشتراز اینکه از خراب
ِن
شد ماشین و پیاده رفتن تا خونه کلافه باشماز عصبی شدن بابا نگران بودم!..ازاد دستش رو دور شونه هام حلقه
کرد و کامل من رو کشید تو بغلش.نگاهی به ساعت مچیم انداختم..ساعت دو نصف شب بود و من و ازاد تو پیاده راه اونم زیر بارون
داشتیم راه میرفتیم!..واقعا خنده دار بود!..حدود یک ربعی بود که داشتیم راه میرفتیم اما دریغ از اینکه بارون بند بیاد!..متوجه ماشینی
شدم که اون سمت بزرگراه هم جهت با ما داست حرکت میکرد..شیشه های دودی ماشین باعث میشد که داخلش رو به خوبی
نبینم!استرسی به جونم چنگ انداخت فشاری به دست ازاد که تو دستم بود وارد کردم و گفتم:
_ازاد... اون ماشینه....
پرید بین جمله ام و با خونسردی گفت:
_اصلا بهش نگاه نکن خودم هم متوجه شدم که دنبالمونه..!
با این حرفش حس کردم خون تو رگام یخ بست..ازاد خمونجوری که من رو دنبال خودش میکشید گفت:
_اروم باش عزیزم من کنارتم!..
ناخواسته نگاهم کشیده شد سمت همون ماشین سیاه رنگ که حس میکردم بی نهایت برام اشناست!..

romangram.com | @romangram_com