#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_520
تیکه از موهام رو که از زیر شال زده بود بیرون رو داخل شالم پنهون کردم و گفتم:
_بله..! تا الان هم خیلی دیر شده..!رعناجون لبخند پرمحبتی زد و گفت:
_باشه.
بعد از پوشیدن لباسام از اتاق خارج شدم..ازاد رو مبلی نشسته بود و مشغول ور رفتن با موبایلش بود،با دیدنم با تعجب از جاش بلند شد و
گفت:
_میخوای بری؟!
چشمام رو گنده کردم و گفتم:
_میخوای بمونم!؟
چشمک شیطونی زد و گفت:
_منکه از خدامه!
مشتی به کتفش کوبیدم و گفتم:
_برو حاضر شو فرصت طلب!..
خنده ی بی رمقی کرد و از جاش بلند شد تا بره حاضر شه و برسونتم..بعد از خداحافظی مفصل با رعنا جون و پدر ازاد از عمارتشون
خارج شدیم سوار ماشین ازاد شدیم و ازاد استارت زد..سرم رو به شیشه تکیه زدم و خمیازه کشداری کشیدم سکوت ماشین باعث میشد
که پلکام سنگین شه نمیدونم کی تسلیم شدم و پلکام افتاد روهم.!.با زمزمه ی پرحرص ازاد خمیازه ی کشداری کشیدم و بزور پلکام رو
باز کردم.با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:
_چرا وسط خیابون ایستادی..؟!
با شنیدن صدام برگشت سمتم.با کلافگی مشتی به فرمون کوبید و گفت:
_لعنتی خاموش شد روشن نمیشه گوشیمم جا گذاشتم نیاوردم با خودم گوشی تو هم شارژ برقی نداره..!
با حالی زار نالیدم:
_وای نه!..
ازاد از ماشین پیاده شد و گفت:
_پیاده شو حوا..!
romangram.com | @romangram_com