#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_519

_نه دیگه صادقانه گفتم که فرصت طلبم الان هم میخوام از این فرصت کوچولویی که گیرم اومده استفاده کنم!..
بزور از زیر دستش فرار کردم و با لحنی عاصی شده گفتم:
_ازاد میزنمتا!...
تک خنده ای کرد و باهم وارد پذیرایی شدیم..پدر ازاد با لبخند کوچیکی رو کاناپه ی روبه روی مبل نشسته بود و رعناجون هم با لپ
های سرخ شده به گوش ی تو دستش زل زده بود!..با شنیدن صدای قدم هامون سرش برگشت سمتم و با لبخند مهربونی ازم استقبال کرد
شام تو محیطی فوق العاده صمیمی خورده شد برخلاف انتظارم یخ رعناجون کم کم اب شد و میشد گفت که باهام کنار اومده!..اخرشب به
پیشنهاد پدر ازاد من باهاش شطرنج بازی کردم و در کمال تعجب کیش و ماتش کردم!..این در حالی بود که ازاد از تعجب دهنش باز
مونده بود اونقدری سرگرم حرف زدن و بازی کردن بودیم که گذر زمان از دستم در رفته بود.با صدای زنگگوشیم ببخشید کوتاهی کردم
و گوشیم رو از رو میز برداشتم با دیدن اسم بابا با هول نگاهی به ساعت انداختم گوشه لبم رو جوییدم و با استرس جواب دادم..رعناجون
از جاش بلند شد و اومد کنارم..با اشاره ازم پرسید کیه..دستم رو جلوی گوشی گرفتم و با استرس لب زدم:
_پدرمه..!
انگار خودش فهمید که بابا داره توبیخم میکنه!..دستش رو گرفت سمت گوشی و با لبخند مهربونی گفت:
_بده به من گوشی رو..!
تک سرفه ای کردم و با صدای ارومیگفتم:
_بابایی رعناجون کارت داره..!
بعد بدون اینکه بهش فرصت اظهار نظر بدم گوشی رو گرفتم سمت رعناجون..رعنا جون گوشی به دست از کنارم عبور کرد و کمی ازم
دور شد..یاد لحن توبیخ گر بابا افتادم که چرا تا الان نرفتم خونه!..حقم داشت درحال حاضر من و ازاد هیچ نسبتی باهم نداشتیم!..حرکت
کردم سمت اتاق ازاد تا حاضرشمکه ازاد برسونتم خونه!..تا الانشم به اندازه کافی دیر شده مانتوم رو پوشیدم همونجوری که شالم رو
روی سرم مرتب میکردم تقه ای به در خورد و رعناجون وارد شد با دیدنم که شال و کلاه کرده بودم گفت...
*
مانتوم رو پوشیدم همونجوری که شالم رو روی سرم مرتب میکردم تقه ای به در خورد و رعناجون وارد شد با دیدنم که شال و کلاه
کرده بودم گفت:
_حاضرشدی عزیزم؟!

romangram.com | @romangram_com