#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_518
_حالا من رعایت کردم!..بقیه اش باشه واسه اخرشب موقع خواب!
با اخم چرخیدم تو بغلش و گفتم:
_کی گفته من خواب میخوام اینجا بمونم؟!
تک خنده ای کرد و گفت:
_بنده!
پوزخندی زدم و گفتم:
_عمرا..!
کمی خم شد تا هم قدم شه ضربه ای به بینیم زد و گفت:
_میبینیم!..
تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگم سرش رو خم کرد و گاز محکمی از دماغم گرفت..با ناله دستم رو به دماغم گرفتم و گفتم:
_میکشمت ازاد..!
ازاد چشمکی زد و گفت:
_توانایی هات رو امشب نشونم بده بانو!
با اخم رو ازش گرفتم و کرم پودرم رو از کیفم در اوردم تا گندی رو که زده بود کمی درست کنم!..
*با ازاد از اتاقش خارج شدیم و حرکت کردیم سمت پذیرایی. با دیدن پدر ازاد که روی مادرش خم شده بود ازاد خنده ی بلندی سر داد و
دستم رو که تو دستش بود فشرد..سریع دستم رو گذاشتم رو دهنش و گفتم:
_هیس!..
هرچند خودم بدتر داشتم از خنده منفجر میشدم..ازاد با یه حرکت کمرم رو گرفت و من رو به دیوار پشت سرم چسبوند با صدایی که رگه
های خنده توش به خوبی مشهود بود گفت:
_همه میگن که ادم فرصت طلبی هستم اما الان بهم ثابت شد که به بابام رفتم..! نگاه کن از فرصتاش داره به خوبی استفاده میکنه!..
با گاز گرفتن لبم سعی کردم از خنده ام جلوگیری کنم اما واقعا کنترل خودم سخت بود!..با صدای ارومی گفتم:
_برو کنار فرصت طلب..!
دستی گوشا لبش کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com