#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_517

بینمون رو پر کرد،با دستاش حصاری برام درست کرد و همونجوری که خیره خیره نگاهم میکرد گفت:
_پس گفتی یادت نمیاد!..
تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگم با خشونت گردنم رو گرفت و لباش رو فشار داد رو لبام..ناخواسته دستم دور گردنش حلقه شد و بدون
اینکه خودم بخوام مشغو ِل همراهیش شدم...بعد از چند لحظه که نفس کم اوردیم ازم فاصله گرفت و با نفس نفس گفت:
_حالا یادت اومد؟!
پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و با ناز گفتم:
_بله سرورم کاملا..!
سرش پیشروی کرد سمت گود ی گردنم و بوسه ی عمیقی تو گودی گردنم کاشت..با صدای لرزونی نالیدم:_یقه ی لباسم با ِز ازاد علامتش میمونه!..
بی توجه به حرفم گاز کوچیکی از گردنم گرفت و با رضایت سرش رو عقب کشید!نگاهی به گردنم انداخت و گفت:
_خوبه!
با اخم روم رو برگردوندم و همونجوری که حرکت میکردم سمت اینه تا شاهکارش رو ببینم با غرغر گفتم:
_هیچوقت حرف حالیت نمیشد و نمیشه و نخواهد شد..!
با لبخند کوچیکی پیراهنی از کمدش در اورد و همونجوری که میپوشید گفت:
_غرنزن!..
با
ِن
دید کبودیه نسبتا بزرگی رو گردنم با جیغ گفتم:
_ازاد.....!
ازاد با نگرانی برگشت سمتم و گفت:
_چیشد..؟!
با عصبانیت اشاره ای به گردنم کردم و گفتم:
_نگاه کن چیکار کردی حالا من چجوری برم بیرون!
از پشت نزدیکم شد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد لباش رو نزدیک گوشم اورد و با صدای بمی گفت:

romangram.com | @romangram_com