#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_516
و من رو به سمت داخل هدایت کرد..از حیاطشون عبور کردیم و رسیدیم سمت ورودی..قبل از اینکه کامل وارد شیم در باز شد و رعنا
جون اومد بیرون..با دیدنمون لبخند کوتاهی زد و اغوشش رو به روم باز کرد با تردید تو اغوشش جای گرفتم و مشغول احوالپرسی
کردن شدم..بعد از رعناجون سلامی به پدر ازاد کردم که به گرمی ازم استقبال کرد..نمیدونستم برادر ازاد امیر با زنش هدیه هم امشب
اینجا هستن یا نه!..با وارد شدن به عمارتشون و نگاهی سرسری متوجه شدم که نیستن ازاد کمرم رو گرفت و به سمت نشیمن راهنماییم
کرد..خیلی معذب بودم،با سری به زیر افتاده رو مبلی دونفره نشستم ازاد هم کنارم جای گرفت..رعنا جون روبه رومون نشست و با
همون سیاس ِت خاص خودش گفت:
_چخبر عزیزم؟!پدر خوبه؟
لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
_سلامتی..بله خوبن سلام دارن!
با صدای ارومی گفت:
_سلامت باشن!..
بعد رو کرد سمت ازاد و گفت:
_حواجان رو ببر لباسش رو عوض کنه پسرم..!
*
با این حرف رعناجون ازاد از جاش بلند شد و دستم رو گرفت با ببخشید کوتاهی حرکت کردیم سمت اتاق ازاد..با وارد شدن به اتاق ازاد
نگاهم اول از همه چرخید سمت کمدی که برای اولین بار بوسمون داخلش شکل گرفت.!.با صدای چرخش کلید برگشتم سمت ازاد...ازاد
که متوجه نگاه خیره ام به کمد شده بود چشمک شیطونی زد و گفت:
_کمد رو میبینی یا ِد چیزی نمیفتی؟!
بعد قدمی به سمتم برداشت همونجوری که عقب عقب میرفتم مثل خودش شیطون گفتم:
_نه!..یاد چی باید بیفتم..؟!!
ازاد همونجوری که دست میبرد تا دکمه های پیراهنش رو باز کنه گفت:
_هوم الان خاطرات رو برات زنده میکنم بانو..!
از بانو گفتنش قلبم تو سینه لرزید..اونقدری رفتم عقب که پشتم مماس کمد شد..کامل خودم رو به کمد چسبوندم..ازاد با چند قدم فاصله ی
romangram.com | @romangram_com