#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_515

شب لعنتی گفتم!..نفهمیدم کی اشکام راهشون رو به صورتم باز کردن!..سرم رو بالا اوردم که با نگاه ناباو ِر ازاد روبه رو شدم،دستش
رو به سمتم دراز کرد و اشاره کرد برم بغلش بشینم..با اکراه خودم رو کشیدم سمتش و تو اغوشش جا گرفتم بوسه ای رو موهام نشوند و
درحالی که دستای یخ زده ام رو بین دستای گرمش میفشرد گفت:
_از اولش هم حدس زده بودم که اون دختر ممکنه تو باشی!
سرم رو که روی شونه هاش گذاشته بودم کمی فاصله دادم تا باهاش چشم تو چشم شم..با تعجب گفتم:
_چجوری..؟!
با فشار دستش دوباره سرم رو به طرف شونه هاش متمایل کرد و گفت:
_اون شبی که قرار بود از ایران برم قبلش اومدم ببینمت،از پنجره اتاقت اومدم داخل اما نبودی ولی پیراه ِن خودم رو دیدم..!
با خجالت لب گزیدم و زیر لب گفتم:
_اون رو هرشب بغل میکردم و میخوابیدم!
با شیطنت فشارم داد و گفت:
_دیگه از این به بعد اصلش رو بغل کن و بخواب کوچولو!
پررویی زیر لب نثارش کردم و ازش فاصله گرفتم همونطوری که موهام رو از صورتم کنار میزدم گفتم:
_شب شد!
لبام رو برچیدم و با حرص گفتم:
_خرید هم نرفتیم..!
همونجوری که از جاش بلند میشد گفت:
_حاضر شو کم کم بریم خونه رعناجون تا خانو ِم بنده حاضر شه و برسیم اونجا دو سه ساعتی گذشته!
با این حرف ازاد تند تند حرکت کردم سمت اتاق و از کیفم وسایل ارایشم رو در اوردم و مشغول شدم..زنگی هم به بابا زدم و بهش
اطلاع دادم که شام خونه ی ازاد اینا هستم.بعد از اینکه ارایش دخترونه ای کردم مانتوم رو روی لباسم پوشیدم..خوبه لباسم مناسب بود
وگرنه باید دوباره تا خونه میرفتم واسه تعویض لباس!..نیم ساعتی هم حاضرشدن ازاد طول کشید،بعد اینکه حاضرشد...ساعت نه بود کهرسیدیم..کمی استرس داشتم نمیدونستم رعنا جون من رو کامل به عنوان عروسش پذیرفته یا نه!..تو مجلس خواستگاری رعناجون نقش
خیلی کمرنگی داشت نه حرفی میزد نه نظری میداد فقط میگفت گوش میداد..این من رو نگران ترمیکرد اینکه مادرشوهرت تورو
نپذیره!..ازاد زنگ در رو فشرد و بعد از چند لحظه در با صدای تیکی باز شد طبق عاد ِت همیشگیش پنجه هاش رو با پنجه هام قفل کرد

romangram.com | @romangram_com