#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_513
کردن چیزی بود..لبام از خنده کش اومد!مثلا من قرار بود پاشم ناهار درست کنم اما!..از پشت نزدیکش شدم با شنیدن صدای قدمام
برگشت سمتم..با دیدن قیافه ام خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
_از جنگ برگشتی بانو؟!
به نشونه قهر روم رو برگردوندم و همونجوری که حرکت میکردم سمت یخچال گفتم:
_بله..!با همون شیطن ِت تو صدای گفت:
_خب کی برنده شد؟!
سیبی از تو یچخال برداشتم همونجوری که گازی به سیبم میزدم با اعتماد به نفس گفتم:
_مگه میشه من ببازم!؟
نزدیکم شد و با یه حرکت کمرم رو گرفت و نشوندتم رو اپن..خم شد و از سیبی که تو دستم بود گازی زد و گفت:
_ما همیشه بازنده ایم در مقابل شما بانو..!
زبونی براش در اوردم و دقیقا از همون سمتی که ازاد به سیبم گاز زده بود گازی زدم..یاد تماس مادرش افتادم،همونجوری که سیبم رو
قورت میدادم گفتم:
_راستی ازاد..
بوسه ای کنار گوشم کاشت و گفت:
_جا ِن ازاد؟!
از اثر برخورد نفسای گرمش مستقیم به پوست گردنم کمی سرم رو ازصورتش دور کردم و گفتم:
_مادرت زنگ زده بود..
کمی خودش رو عقب کشید تا باهام چشم تو چشم شه..با موشکافی گفت:
_چی گفت؟!
از دعوت مادرش گفتم نگاهی به چشمام انداخت و گفت:
_اگه تو بخوای خب میریم!..
با ناز گفتم:
_به مادرت گفتم که میریم!
romangram.com | @romangram_com