#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_512
با شنیدن صدای رعنا جون به سرفه افتادم..دوتا سرفه پشت سر هم کردم و با هول گفتم:
_سلام رعنا جون،خوبین؟!
با مهربانی گفت:
_مرسی عزیزم ما خوبیم خودت خوبی؟!
لب گزیدم و با صدای خجلی گفتم:
_منم خوبم!..
با همون صدای مهربون گفت:
_عزیزم زنگ زدم که بهت بگم امروز بعد اینکه کاراتون و خریداتون تموم شد شام با ازاد بیاین پیش ما!..
با هول گفتم:
_نه خیلی ممنون مزاحم نمیشم..
با تشر گفت:
_این چه حرفیه عزیزم تو دیگه بخشی از خانواده ما هستی.!. شب منتظرتما..!
نگاهم رو سوق دادم سمت ازاد که با بیخیالی خواب بود نفسم رو با شتاب دادم بیرون و گفتم:
_چشم خدمت میرسیم..
بعد از خداحافظی با رعناجون رو صندلی
اشپزخونه نشستم چقدر خوابم میاد بهتره برم یکم بخوابم و بعد بیام غذا درست کنم.!.با این فکر
حرکت کردم سمت اتاق خواب و رو تخت دراز کشیدم..بالشی که کنارم بود رو به اغوش کشیدم و به سه نکشید که خوابم برد!..
*
چقدر خوابم میاد بهتره برم یکم بخوابم و بعد بیام غذا درست کنم!..با این فکر حرکت کردم سمت اتاق خواب و رو تخت دراز
کشیدم..بالشی که کنارم بود رو به اغوش کشیدم و به سه نکشید که خوابم برد!..با حس گشنگی بیش از حد چشمام رو باز کردم،کشو
قوسی به خودم دادم گنگ نگاهی به اطرافم انداختم..تو اتاق خواب ازاد بودم..نگاهم که به ساعت افتاد برق از سرم پرید..ساعت چهار
عصر بودخمیازه کشون از جام بلند شدم و با همون موهای شلخته و سر و وضع ژولیده از اتاق زدم بیرون..صدای بهم کوبید ِن ظرف و
ظروف از اشپزخونه میومد،خمیازه دیگه ای کشیدم و وارد اشپزخونه شدم ازاد پشت بهم رو به روی گاز ایستاده بود و مشغول سرخ
romangram.com | @romangram_com