#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_511

توقف ماشین به ارومی ازش پیاده شدم.ازادم هم اومد سمتم پنجه هام رو با پنجه های قویش اسیر کرد.ناخواسته لبخندی از این حرکتش
رو لبام نقش بست.فشاری به دستام اورد و گفت:
_چرا انقدر یخی؟!
زبونم رو روی لبای خشک شده ام کشیدم و گفتم:
_همینجوری!
وارد اسانسور شدیم با گوشه چشممنگاهی به ازاد انداختم که کنج اتاقک اسانسور ایستاده بود و مشغول ور رفتن با گوشیش بود با توقف
اسانسور گوشیش رو گذاشت تو جیبش و برگشت سمتم. باهم ار اسانسور خارج شدیمدر واحدش رو باز کرد و کنار ایستاد تا اول من
داخل شم.به ارومی وارد شدم و بدون اینکه نگاهی به اطرافم بندازم رو یکی از کاناپه ها نشستم..ازاد هم وارد شد و با خستگی مشغول
باز کردن دکمه های پیراهنش شدخمیازه ای کشید و گفت:
_چقدر خوابم میاد..
خوشبختانه زیر مانتوم لباس پوشیده بودم واسه همین همونجوری که دکمه های مانتوم رو باز میکردم گفتم:
_منم!..
با یه حرکت پیراهنش رو در اورد و پرت کرد گوشه ای..خودشم اومد و رو مبل دو نفره ای که نشسته بودم نشست و سرش رو گذاشت
رو پاهام..با تعجب گفتم:
_چیکار میکنی!..
دستم رو گرفت و گذاشت رو موهاش با صدای خماری گفت:
_یکم بذار اروم شم..!خنده ی بی صدایی کردم و مشغول نوازش موهاش شدم به ثانیه نکشید که نفسای منظمش بلند شد..چقد زود خوابید!به ارومی سرش رو
گذاشتم رو کاناپه و خودم بلند شدم دیگه نزدیکای ظهر بود بهتره با پختن ناهار خوشحالش کنم!شال و مانتوم رو گذاشتم رو دسته مبل و
رفتم تو یکی از اتاق خوابا و پتوی نازکی اوردم و انداختم روش..به چهره غرق در خوابش زل زدم.ناخواسته لبخندی نشست رو
لبام..وارد اشپزخونه شدم و نگاهی سرسری به داخل یخچال انداختم..با صدای زنگ گوشیم فوری از اشپزخونه خارج شدم و سریع
جواب دادم تا مبادا ازاد بیدار شه...!
_الو؟!
_سلام حواجان..

romangram.com | @romangram_com