#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_510

این بار خود پرستار با ناز گفت:
_خب بیشتر مراجعین انجام میدن این ازمایش رو!
پوزخندی زدم و گفتم:
_خب بهم بگو چه ازمایشیه عزیزم!
تا خواست لب باز کنه و چیزی بگه ازاد با خنده کنترل شده ای دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت:
_عزیزم بهتره بریم یچیزی بخوریم!
لبخند فاتحانه ای به روی پرستار وا رفته زدم که حتی ازاد بهش فرصت نداد حرفش رو بزنه!دستم رو دور بازوی ازاد حلقه کردم و باهم
از ازمایشگاه زدیم بیرون..اما فکرم درگیر حرفای پرستار بود..دیگه مطمئن بودم منظور پرستار چه ازمایشیه!..نفسم رو با اه دادم بیروناولین موضوعی رو که سر فرصت باید به ازاد بگم قضیه ی همون شبه!..همون شب قبل از ازدواج ازاد همون شبی که باعث شد تا
دوباره خاطرات گذشته ام برام تکرار شه..
*
اولین موضوعی رو که سر فرصت باید به ازاد بگم قضیه ی همون شبه!..همون شب قبل از ازدواج ازاد همون شبی که باعث شد تا
دوباره خاطرات گذشته ام برام تکرار شه..بعداز خوردن صبحانه سوار ماشین شدیم. کش و قوسی به خودم دادم و گفتم:
_خیلی خوابم میاد.
ازاد نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:
_میخوای بقیه کارا رو بذاریم برای بعد؟ببرمت خونه بخوابی؟
با شنیدن این پیشنهادش غرق لذت شدم دلم میخواست با اشتیاق بگم اره!اما سوالا و کارای مهم تری از خواب داشتم باید تکلیف یک سری
از کارا رو با ازاد مشخص میکردم...با جدیت برگشتم سمتش و گفتم:
_ازاد باید باهات حرف بزنم...!
اونم سری با جدیت تکون داد و گفت:
_پس بریم خونه من!..
دلم میخواست مخالفت کنم رفتن به اون خونه خاطرات اون شب رو برام زنده میکرد..اما من باید با واقعیت روبه رو بشم باید با این
قضیه کنار بیام و بهش بگم همه چیز رو..استرسی ته قلبم بهم میگفت اگه ازاد حرفم باور نکنه چی!..اگه انکار کنه که اون شب بهم
تجاوز نکرده چی!درسته من دختر نبودم اما...چرا همیشه من باید یه نگرانی داشته باشم!..خدایا این کابوسا کی میخواد تموم بشه!..با

romangram.com | @romangram_com