#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_509

_از شرکتی که باهاشون کار میکرد بهش زنگ زدن و گفتن که باید هرچه سریعتر برگرده،باهم صحبت کردیم،منطقی گفت که نمیتونه
این زندگی رو تحمل کنه و حالاهم بچه سقط شده دیگه بهونه ای برای ادامه ی زندگی نداره،برگشت و گفت که با طلاق غیابی کار رویکسره میکنیم!.. گفت که دلش نمیخواد کارش رو از دست بده وگرنه اول طلاق میگرفتیم و بعد میرفت..
*
با لحن ناراحتی گفتم:
_این حقش نبود که....
پا برهنه پرید بین جمله ام و حق به جانب گفت:
_حقش نبود؟!چرا نبود؟ حوا منو مها داشتیم هرکاری میکردیم غیراز زندگی!اون فقط به فکر کار و کار و پول بود!فقط دنبال شهرت بود
من اگه میخواستمش هم با این شرایطش نمیتونستم کنار بیام برام سخت بود که ببینم مردای دیگه با نگاهی هوس الود مجله ی مد رو باز
کنن و عکس زنم رو روی مجله ببینن!
از واژه ی "زنم" اونم از زبان ازاد درخطاب به مها حس کردم ته دلم خالی شد..مها یچیز دیگه میگفت ازاد یچیز دیگه!هردوشون
میخواستن خودشون رو تبرعه کنن!....به ارومی دست آزاد رو از رون پام کنار زدم و سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم.حفظ ظاهر از
هرچیزی برام مهمتر بود تو این زمان!انگار ازاد هم درک کرد که نباید حرف یا سوال دیگه ای ازم بپرسه!چون به محض لب باز کردن
ممکن بود که فوران کنم! یا حتی بغضی که تو گلوم بود شکسته شه!ناخنام رو کف دستام فرو بردم با توقف ماشین حواسم جمع شدبا اخما
و اعصابی درهم از ماشین پیاده شدم.خونسرد ی ازاد بیشتر من رو میسوزوند!اومد کنارم و پنجه هام رو اسیر پنجه هاش کرد و مثل
عروسک کوکی من رو به داخل ازمایشگاه کشید..اونقدری فکرم درگیر بود که نفهمیدم کی ازمایش رو دادیم!با صدای دختری زیر
چشمی نگاهی به ازاد انداختم که مشغول صحبت با پرستاری بود.کمی خودم رو به سمتشون متمایل کردم تا بتونم صداشون رو بشنوم.دلم
میخواست با ناخنام چشمای دختره رو از کاسه در بیارم و مشتم رو تو دهنش خالی کنم تا دیگه نتونه لبخند ژکوند تحویل ازاد بده!دستم رو
دور بازوی ازاد حلقه کردم و درحالی که خیره خیره دختره رو نگاه میکردم خطاب به ازاد گفتم:
_چیزی شده عزیزم...؟!!
ازاد که مشخص بود خنده اش گرفته طبق عادت همیشگیش دستی گوشه لبش کشید و گفت:
_نه عزیزم خانوم پرستار داشت میگفت که خانومم باید یه ازمایش دیگه هم بده!!!
ابروهام رو درهم کشیدم و گفتم:
_چه ازمایشی؟!

romangram.com | @romangram_com