#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_508
رنگای روشن استفاده کنم لباس رنگ روشنی پوشیدم و تنها یک رژ صورت ی کمرنگ رو لبام زدم.موهام رو فرق باز کردم و بعد اینکه
آزاد تک زنگ زد با برداشتن کیفم از خونه زدم خارج شدم.قرار بود بریم ازمایش خون بدیم و برای همین باید ناشتا میرفتیم..بابا هم مثل
اینکه صبح خیلی زود رفته بود اداره با لبخند کمرنگی که سعی میکردم رو لبام حفظش کنم در جلو رو باز کردم و به ارومی رو صندل ی
شاگرد جای گرفتم.اول از همه با نفس عمیقی عطرخوشبو و تلخش رو که با عطر تنش یکی شده بود به مشام کشیدم..
_سلام بانو!..
با شنیدن صدای بم و مردونه اش دوییدن خون رو تو صورتم اشکارا حس کردم.اولین باری بود که ازش خجالت میکشیدم و خودمم
نمیدونم چرا!..سر به زیر انداختم و در حالی که با انگشتام ور میرفتم چیزی مثل سلام زمزمه کردم.تک خنده ی مردانه اش قلبم رو در
سینه لرزاند..
"مگر میشود تو باشی و من چیزی از خدا بخواهم؟"!
اخم کمرنگی مزین چهره ام کردم و با طلبکاری گفتم:
_چرا میخندی..؟!
با یک دستش فرمان رو مهار کرد و دست دیگه اش رون پام رو نوازش کرد همونجوری که لبخند وسیعش رو حفظ میکرد با شیطنت
گفت:
_یچیزیه بین خودم و خودم!
موشکافانه به نیم رخ جذابش زل زدم و با حرص اشکاری گفتم:
_باشه دیگه!!نگو!.... منکه میدونم بالاخره خودت میگی!
بعد به نشونه قهر روم رو برگردوندم سمت پنجره و مشغول تماشای بیرون شدم.رون پام که اسیر پنجه های ازاد بود بین انگشتاش فشرده
شد و با صدای مسخره و کاملا جدی گفت:
_بانو میگم ناز کیلویی چنده...؟!
لب گزیدم و سعی کردم از این لحنش لبخندی نزنم!ناگهان یاد دختری افتادم که قبل از من تو زندگ ی ازاد حضور داشت!با صدای ارومی
گفتم:_مها...چیشد؟!
با شنیدن جمله ام نفسش رو با اه داد بیرون.زیرچشمی نگاهی به نیم رخ کلافه اش کردم.همونجوری که فرمان رو تو تک دستش میفشرد
گفت:
romangram.com | @romangram_com