#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_507
با نشستن لباش رو لبام صدامتو گلوم خفه شد و مهرتائیدی زد رو همه ابهامات و حرفام..
***
وقتی از اتاق اومدیم بیرون اونقدر گیج و منگ بودم که حتی نفهمیدم مهریه ام چقدر شد!فقط تنها چیزی که متوجه شدم این بود که فردا
صبح ازاد میاد دنبالم تا بریم سراغ کارای اولیه..با رفتن مهمونا وارد اتاقم شدم و لباسام رو با لباسای راحتیم عوض کردم.ارایشم رو پاک
کردم و رو تختم چمباتمه زدم.دلم تنگ بود تنگ مادری که الان در اتاقم رو باز کنه و بیاد داخل و برام حرف بزنه..از همه چی برام
بگه!اهی کشیدم و از رو تخت بلند شدم و رفتم کنار پنجره.پرده رو زدم کنار و نگاهی به ماه انداختم.بغضی قدیمی تو گلوم باعث سلب
ارامشم شده بود.با صدای خشداری زمزمه کردم:_بعضی گریه ها شعـر نمیشوند
موسیقی هم همینطور !
بعضی درد ها را نمیتوان نوشت, نمیتوان سـرود ..
بعضی بغض ها,
ِن
میا این همه شعر
به هیچ صراطی مستقیم نیستند !
به گمانم بعضی جاها
فقط باید ُمـرد ...
پرده تو دستم فشرده شد با شوری دهنم فهمیدم که بالاخره اشکام راهشون رو باز کردن..با پلکزدنم قطره های اشک تند تند پهنای
صورتم رو پر کردند..نگاه تار شده ام رو دوباره به ماه دوختم.باید بخوابم..دلم میخواد از فردا تمام روزهایی رو که قراره با ازاد شروع
کنم با انرژی باشه..دلم میخواد یه زندگ ی جدید شروع کنم..دور از همه این اتفاقات..
*
نگاه تار شده ام رو دوباره به ماه دوختم.باید بخوابم..دلم میخواد از فردا تمام روزهایی رو که قراره با ازاد شروع کنم با انرژی باشه..دلم
میخواد یهی
زندگ جدید شروع کنم..دور از همه این اتفاقات..صبح با یک شور و حال و انرژیه مضاعفی از خواب بیدار شدم اونقدری به
خودم تلقین کرده بودم که باید با شادی امروز رو شروع کنم که همه غم ها و بدبختیام فراموشم شده بود!سعی کردم واسه انتخاب لباسام از
romangram.com | @romangram_com