#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_506

_چقد خوشگل شدی! دلم برات تنگ شده بود..
با صدای تحلیل رفته ای اسمش رو صدا زدم.با نشستن لباش رو پوست گردنم و دستاش که همزمان رو قوس کمرم تاب میخورد نفسم
انگار گرفته شد...
*
با نشستن لباش رو پوست گردنم و دستاش که همزمان رو قوس کمرم تاب میخورد نفسم انگار گرفته شد...با صدای ارومی نالیدم:
_داری چیکار میکنی برو عقب ببینم.
کمرم رو که اسیر پنجه هاش بود تو دستش فشرد و گفت:
_باورم نمیشه اون کابوسا تموم شده حوا!.. باورم نمیشه داری مال خودم میشی!
بعد با صدای اروم تری زیر گوشم گفت:
_داری حوای خودم میشی حوای من..
اونقدر ضربان قلبم تند تند میزد که حس میکردم ازاد هم صداش رو میشنوه!سرم رو کمی به عقب متمایل کردم تا باهاش چشم تو چشم
شم.با دیدن چشمای شیطون و خمارش چشمکی بهش زدم و گفتم:
_بریم بیرون؟!منتظرمونن!
دستش نشست رو گردنم همونجوری که گردنم رو نوازش میکرد گفت:
_مگه مهمه؟!
مشتی به کتفش کوبیدم و با صدایی جدی گفتم:
_حوات شدم...
دستم رو داخل موهاش فرو بردم و ادامه دادم:
_ادمت هم میشم....
نفسم رو تو گودی گردنش فوت کردم با چشمایی خمار بهم زل زده بود.با صدای یواش تری لب زدم:
_به شرطی که وسوسه ی سیب های دور و اطرافت نشی..!
سرم رو دوباره کشیدم عقب تا تاثیر حرفام رو از چشم هاش بخونم.نمیدونستم این سکوت رو به چه معنی با تعبیر کنم!با نگرانی گفتم:
_ازاد قول.....

romangram.com | @romangram_com