#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_505
_سعی میکنم.
لبخند مهربونی زد و گفت:
_بریم پایین؟!
با استرس نگاه دیگه ای به چهرم انداختم وقتی از خوب بودنم مطمئن شدم سری به عنوان تائید تکون دادم و باهم از اتاق خارج شدیم خاله
با نگرانی همش با نگاهش دنبالم میکرد انگار خاله درکم میکرد که چقدر از درون اشوبم..!جای خالی مامان بدجور حس میشد.با صدای
زنگ خونه با استرس نگاهی به باران انداختم لبخند ارامش بخشی زد و لب زد:
_اروم باش..
بزور لبخندی زدم.بابا اینا رفتن واسه استقبال.با باران وارد اشپزخونه شدم باران دم در اشپزخونه ایستاده بود و گفت:
_اوه چه تیپی زدن!
بعد یهو با ذوق گفت:
_توله سگ با ازاد ست کردی؟!
با تعجب گفتم:
_نه من اصلا بهش نگفتم!!
چشمکی زد و گفت:
_خودتی..!
بی حوصله نگاهی به ناخنای مانیکور شده ام انداختم.بعد از چند لحظه با باران از اشپزخونه خارج شدیم.با سری به زیر افتاده سلامی
گفتم و مقابل اون همه چشم رو مبلی کنار بابا نشستم.سرم تا اخرین حد ممکن پایین بود.برای لحظه ای سرم رو اوردم بالا..نگاهم به نگاه
شیطون و منتظر ازاد گره خورد..چشمک ریزی بهم زد هول شده دوباره سرم رو به زیر انداختم..اصلا هیچی از حرفاشون نمیفهمیدم
انگار کر شده بودم..با فشاری که بابا به دستم اورد با حواس پرتی سرم رو بالا اوردم..همه نگاها زوم شده بود رو من..بابا لبخندی زد و
گفت:
_عزیزم ازاد میگه میخواد چند لحظه تنها صحبت کنین..هدایتش کن به اتاقت.لبخندضایع ای زدم و بلند شدم.ازاد هم از جاش بلند شد و دنبالم کشیده شد.در اتاق رو باز کردم و اول خودم وارد شدم!با این حرکتم ازاد
خنده ی کوتاهی کرد و دنبالم وارد اتاق شد و پشت سرش در رو قفل کرد!با تعجب بهش نگاه کردم با دیدن چشمای شیطونش نفسم تو
سینم حبس شد دست دراز کرد و کمرم رو بین دستاش گرفت..محکم به دیوار چسبوندتم و زیرگوشم با صدای بمی گفت:
romangram.com | @romangram_com