#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_502
اونقدری با مامانم تو گذشته صمیمی بودم که وقتی عاشق عماد شده بودم بهش میگفتم!..اما هیچوقت نتونستم با مامان صمیمی باشم....رفتم
تو مخاطبین و رو اسم عماد ضربه زدم بعد از چند بوق برداشت..
_ببین کی بهم زنگ زده!..
نمیدونم چرا انقدر خونسرد بودم!با لح ِن مضحکی گفتم:
_خواهرت زنگ زده تشخصیش کار سختی نیست!...
فقط صدای نفساش بود که از پشت خط سکوتمون رو درهم میشکست..بعد از چند لحظه با صدای تحلیل رفته ای گفت:
_کی بهت گفت؟!
پوزخندی زدم ضربه ای به سنگ ریزه های جلوی پام زدم و گفتم:
_اینکه کی گفته مهم نیست!.. اینکه تو چرا انقدر پست و رذلی مهمه!
پوزخندش واضح بود..اون خونسرد ی چند لحظه پیشم جاش رو با خشم عوض کرد..با خشم غریدم:
_تو چطور تونستی همچین کاری کنی؟!چطور؟!
تیکه ی اخر جمله ام رو با داد گفتم خنده ی ارومی کرد و گفت:
_تو از زندگ ی من هیچی نمیدونی حوا..هیچی. پس حرف بیخود نزن!.. خداحافظ.
بعد بدون اینکه بهم فرصت خداحافظی بده قطع کرد.کلافه گوشی رو بین انگشتام فشردم هنوز دو قدم برنداشته بودم که دوباره صدای
زنگ گوشیم بلند شد بی حوصله نگاهی به اسکرینش انداختم..با دیدن شماره ی ازاد پوزخندی رو لبام نقش بست بعد از سه روز!..اول
خواستم ریجکت کنم اما حوصله ی داد و بیدادش رو نداشتم!بی حوصله تماس رو برقرار کردم:
_بله؟!
_سلام..
حتی از سلام گفتنش هم میشد به دلخوریش پی برد.با صدای ارومی گفتم:
_سلام بله؟!
با صدایی که دلخوری توش موج میزد گفت:
_تا من زنگ نزنم زنگ نمیزنی؟!
صریح گفتم:
romangram.com | @romangram_com