#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_503

_نه!پوزخندی زد و گفت:
_میدونستم!..
زنگ زدم که بهت بگم خودت رو برای فردا شب اماده کنی!..
با کنجکاوی گفتم:
_فردا شب...؟! مگه چخبره؟!
با خونسردی گفت:
_مراسم خواستگار ی رسم ی بنده از سرکار..!
با بهت گفتم:
_چی؟!
با همونی
خونسرد حرص درارش گفت:
_دوباره تکرار کنم؟!عزیزم گفتم خودت رو برای مراسم خواستگار ی فرداشب اماده کن!
با خشم گفتم:
_کی به شما اجازه ی چنین حرکتی داده؟!
اونم مثل خودم با خشم گفت:
_من..!
خنده ی عصبی کردم و گفتم:
_زندگی من فقط به خودم مربوطه..
واقعا تو این اوضاع نمیتونستم به ازاد و ازدواج باهاش فکر کنم!ماجرای مامان به اندازه ی کافی اعصابم رو بهم ریخته بود..با صدای
ازاد از فکر اومدم بیرون:
_گفتنیارو گفتم حوا بچه بازی در نیار فرداشب میبینمت..
کم مونده بود اشکم در بیاد با صدای پربغ ِض امیخته به خشمی گفتم:
_تو که میخوای فقط حرف حرف خودت باشه برای چی زنگ میزنی به من؟!تو که واسه خودت میبری و میدوزی تو که همه کارات رو

romangram.com | @romangram_com