#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_501
ازدواج کنه..محمدباقر و عماد بعد از طلاق دادن ناهید گم شدن..طوری که هیچکس نمیدونست اونا کجا رفتن ناهید بشدت بیقرار ی عماد
رو میکرد..بعداز چندسال تو بدنیا اومدی با دنیا اومدن تو کم کم عماد از یاد ناهید کمرنگ و کمرنگ تر شد تو به زندگیشون رنگ
دادی..
تو سرم بازم سوال بود اینکه الان محمدباقر زندست یا مرده؟!با سوالی که به ذهنم زد سریع به زبون اوردم:
_مامان چجوری فهمید همون پسری من باهاش دوست بودم عمادبود؟!
چشم های خاله پر اشک شد با صدای بغض داری گفت:
_روزی که عماد به ناهید زنگ زد من کنارش بودم. در واقع ناهید اینجا بود عماد بهش گفت که تو با پسری به اسم ازاد رابطه داری
مادرت با داد گفت که زندگی تو به اون ربطی نداره اما عماد از پشت تلفن اب پاکی رو ریخت تو دستش و گفت که اون عما ِد پسره
گمشده ی ناهید!..
ناباور دستم رو جلوی صورتم قرار دادم و گفتم:
_این موضوع باعث شد مامان سکته کنه؟!
خاله ناراحت سری به عنوان تائید تکون داد پدر قبلا محمدباقر رو دستگیر کرده و شکنجه داده بود بخاطر خلاف اما اونقدری زرنگ بود
که تو کاراش هیچ ردپایی از خودش به جا نمیذاشت و همین موضوع باعث شده بود تا اعدام نشه.!. من همیشه فکر میکردم دلیل انتقام
عماد از خانواده ی ما بخاطر شکنجه دادن پدرش باشه اما.....
اما الان متوجه شدم که دلیلش چی بود!*
من همیشه فکر میکردم دلیل انتقام عماد از خانواده ی ما بخاطر شکنجه دادن پدرش باشه اما.....اما الان متوجه شدم که دلیلش چی
بود!خاله از جاش بلند شد و گفت:
_برم یچیز بیارم بخوریم گلومون خشک شد..
بزور لبخندی زدم و نگاهم رو به ناخنای بدون لاکم دوختم..یادمه همیشه ناخنام لاک زده بود اما الان...دلم میخواد برم خونه و رو این
مسئله قشنگ فکر کنم!..بعداز نیم ساعت از خاله خداحافظی کردم و از خونه اش زدم بیرون.دستم رو تو جیب مانتوم فرو بردم و نفس
عمیقی کشیدم..امروز خیلی چیزا فهمیدم!..خیلی!..گوشیم رو از جیبم در اوردم و رفتم تو گالری.هنوزم عکساش تو گوشیم هست
خب!..زوم کردم رو عکس عماد..دنبا ِل نقطه ی تشابهی بین خودم و عماد بودم.!.خنده ام گرفته بود عشقی که برادرم بود.!.احساس گناه
میکردم اگرچه الان هیچ احساسی جز نفرت به عماد نداشتم اما گذشته..کاش میشد با یک پاک کن بتونم گذشته ام رو پاک کنم!..کاش
romangram.com | @romangram_com