#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_500
زندگ مرفه ی خودش گذشت!
با صدای گرفته ای که بر اثر گریه به وجود اومده بود گفتم:
_پس عماد چی؟!عماد کی بدنیا اومد؟!
*با صدای گرفته ای که بر اثر گریه به وجود اومده بود گفتم:
_پس عماد چی؟!عماد کی بدنیا اومد؟!
خاله دستی زیر چونه اش کشید و گفت:
_وقتی که اون ثروت به محمدباقر رسید رابطه اش با ناهید خیلی سرد شد ؛ همه ما به ناهید پیشنهاد دادیم با اوردن بچه ای دوباره
محمدباقر رو به خودش و زندگیش پایبند کنه ، چند ماه بعد فهمیدیم ناهید حامله اس، عماد بدنیا اومد پسری که با دنیا اومدنش مهرش
سریع به دل محمدباقر نشست،درسته رابطه اش با ناهید بهتر شده بود اما مثل قبل عاشق و شیداش نبود..مثل قبل نمیپرستیدش..
کلافه زمزمه کردم:
_چیشد که از هم جدا شدن؟!
خاله سرش رو انداخت پایین با صدای بغض داری گفت:
_خلاف...! محمد باقر رفته بود تو کار خلاف ، قاچاق مواد مخدر اونموقع بود که پدرت اومد..پدرت اومد و کارای طلاق ناهید رو
درست کرد، اما محمد باقر میگفت که عماد باید پیش خودش باشه،بالاخره با هزار جور شرط راضی شد که بعضی وقتا ناهید بره
ببینتش..!
با صدای ارومی گفتم:
_عماد اونموقع چند سالش بود؟!
خاله متفکر دستی زیر چونه اش کشید و گفت:
_فکر کنم 6یا 7سالش بود..
اهی کشید و دوباره ادامه داد:
_اوضاع روح ی ناهید داغون بود روزها مینشست و به قاب عکسشون خیره میشد نه گریه میکرد نه حرف میزد همه چیز رو تو خودش
میریخت..تا اینکه پدرت بهش پیشنهاد ازدواج داد..البته از حق نگذریم تو اون برهه ی زندگ ی ناهید پدرت نقش موثری داشت،ناهید
بخاطر شکستی که خورده بود از همه ی مردها متنفر شده بود اولش مخالفت کرد اما کم کم نرم شد و سر اخر پدرت موفق شد با ناهید
romangram.com | @romangram_com