#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_499
هیچ!
حتی نمیتواند مرگ را هم لمس کند!
فشار دستاش دور شونه هام بیشتر شد هق هقم سنگین تر شد من عاشق برادرم شدم؟نکنه من دخت ِر محمدباقر مفاخر باشم!..نکنه من اینی
نباشم که هستم!..تند از بغل خاله خارجشدم و با چونه ای لرزون گفتم:
_خاله....پدرم...پد ِر واقعی من کیه؟!
خاله میون بغض لبخندی زد و گفت:
_نه عزیزم اشتباه فکر کردی دختر محمدباقر مفاخر نیستی..تو و عماد فقط مادرتون یکیه..!
پوزخندی زدم حداقل تو یک چیز شانس اوردم به مبل تکیه زدم و گفتم:
_بگو خاله تعریف کن..
خاله هم مثل من به مبل تکیه زد و گفت:
_مادرت درست برخلاف تو بود..تو دخت ِر ارومی هستی،خونسردی،مغروری و در عین حال مظلومی..دختری هستی که تابع جمعی اما
مادرت کله شق و لجباز بود،اونقدری واسه رسیدن به محمد و ازدواج باهاش لجبازی کرد که اخر سر پدر رضایت داد..ما خانواده ی
معقول و ثروتمندی بودیم اما محمد از یک خانواده ای بود که خیلی از خودمون پایین تر بود،پدر همیشه به ناهید میگفت که اون باید با
فردی ازدواج کنه که از هرلحاظ بهم شبیه باشند اما ناهید با لجبازی گفت یا محمد یا مرگ!..وقتی که محمد اومد خواستگاریش میتونستم
برق خوشحالی رو تو چشماش ببینم..همه مخالف بودیم اما خب عاشق دیگه منطق سرش نمیشه!..پدرم بخاطر اینکه ابرو ریزی پیش نیاد
بسا ِط عروسیشون رو زود به پا کرد و ناهید و محمد رفتن سر خونه و زندگیشون.
خاله مکثی کرد انگار میخواست به گذشته ها سفر کنه.مشتاقانه بهش زل زدم بعد از لحظه ای مکث دوباره ادامه داد:
_همه چیز خیلی خوب بود،ناهید کامل از زندگیش راضی بود عاشقانه محمد رو میپرستید و همچنین محمد عاشقانه ناهید رو میپرستید..تا
اینکه
ِر
پد محمد فوت کرد،محمد خانواده ی ثروتمندی نداشت اما با فوت پدرش ثروت هنگفتی بهش رسید.. ثروتی که هیچوقت هیچکس
نفهمید از کجا بهش رسید!محمد با دیدن اونهمه پول و ثروت پا گذاشت رو همه چی حتی عشقش ناهید..ناهیدی که بخاطرش از ثروت
پدرش وی
romangram.com | @romangram_com