#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_498

ِر
پس مادرمه؟!
خدای من...
هق هقم اوج گرفت.
*
بغضم سرباز کرد عماد مفاخر..
محمدباقر مفاخر..
عماد
ِر
پس مادرمه؟!
خدای من...
هق هقم اوج گرفت.خاله با ترحم زل زده بود بهم،اروم سر انگشتاش رو روی صورت خیس از اشکم کشید و گفت:
_اروم باش.
با صدای گرفته ای گفتم:
_بگو خاله..برام بگو..اهی کشید،با حسرت گفت:
_خاله قربونت بره..چرا یک روز خوش تو زندگیت نمیبینی!..اول اروم باش تا بعد برات تعریفکنم..
سرم رو روی سینه ی خاله گذاشتم و به اشکام اجازه ی باریدن دادم با صدای غمگینی نالیدم:
_خاله..
مرگ در نزدیکی ام پرسه میزد
تنها کافی بود دست هایم را از هم باز کنم در اغوش بکشمش
و به خود محکم بفشارمش
اما زهی خیال خام!
آدمی که دست هایش بسته باشد چکار میتواند بکند؟

romangram.com | @romangram_com