#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_497

_اون مرد انگار مادرت رو ِسحر و جادو کرده بود،دیگه اقاجون کنتر ِل مادرت از دستش خارج شد..بالاخره تسلیم مادرت شد و اجازه
داد که اون مرد بیاد خواستگاریش..
با صدای ارومی گفتم:
_اون مرد کی بود؟!
نگا ِه بارونیه خاله گره خورد تو نگا ِه مضطربم..با صدای پر بغضی لب زد:_محمدباقر مفاخر!..
با چشمایی گنده شده زل زدم به خاله
محمدباقر مفاخر
محمدباقرمفاخر..
این اسم
این فامیل
این فامیل
این فامیل.....
پلکام رو محکم رو هم فشردم و زیرلبگفتم:
_حتما تشابه اسمیه...حتما تشابه اسمیه...!
خاله نگران شونه هام رو مالید و گفت:
_حوا مادر چت شد..
پلکام رو از هم باز کردم و با صدای لرزونی گفتم:
_خاله...بگو که تشابه اسمیه..!
خاله با گریه سرم رو به اغوش کشید..زیرلب گفت:
_خیلی دوست دارم که بگم تشابه اسمیه اما واقعیت از اون چه که فکر میکنی تلخ تره!..
بغضم سرباز کرد عماد مفاخر..
محمدباقر مفاخر..
عماد

romangram.com | @romangram_com