#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_496
_راستش....راستش من دفترخاطرات مامان رو پیدا کردم..اون دفترخاطرات برای قبل از ازدواج مامان با بابا بود..اونجوری که مامان
اونجا نوشته بود انگار قبل از ازدواجش به فرد دیگه ای علاقه داشته..!
خاله شوکه نگاهم کرد کمی من رو از خودش دور کرد و با لحن توبیخ گری گفت:
_تو اون دفتر رو چرا برداشتی؟!
با تعجب به خاله نگاه کردم با صدای ارومی گفتم:
_این حق منه که از گذشته ی مادرم باخبر بشم خاله..!
چند لحظه ای مکث کرد انگار داشت با خودش فکر میکرد حرف بزنه یا نه..!
بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
_اره مادرت قبل از ازدواج با پدرت به یک نفر دیگه علاقه داشت!..
نفس حبس شده ام رو دادم بیرون پس درست حدس زدم..زیر لب گفتم:
_خب؟!
*
بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
_اره مادرت قبل از ازدواج با پدرت به یک نفر دیگه علاقه داشت!..
نفس حبس شده ام رو دادم بیرون پس درست حدس زدم..زیر لب گفتم:
_خب؟!
موهای روی پیشونیم رو نوازش کرد و گفت:
_نمیدونم شنیدن این موضوع از زبون من صلاح هست یا نه.!. اما مطمئنم اگه مادرت زنده میموند حتما بهت میگفت.
مکثی کرد؛منتظر بهش زل زدم اهی کشید و گفت:
_وقتی که چهارده سالش بود عاشق شد،همه زمین و زمان بهش میگفتن که عشقت هیچ اخر و عاقبتی نداره،اما اون قدری این عشق رو
مادرت تاثیر گذاشته بود که کر و کور شده بود..اونقدری کر و کور که حتی حاضر شد قید خانوادش رو بزنه..
با حرفای خاله فکرم پرکشید سمت شونزده سالگ ی خودم..وقتی که خام حرفای عماد شده بودم..!
با صدای خاله با حواس پرتی بهش خیره شدم:
romangram.com | @romangram_com