#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_495
*
سارا پوزخندی به غرور خورد شده اش زد با صدایی که به زور به گوش خودش میرسید نالید:
_پایان حکایتم،
شنیدن دارد
من عاشق او بودم
او عاشق او...!
*از نگاه حوا*
سه روزی از وقتی که فهمیده بودیم بچه ی مها فوت شده میگذشت..تو این سه روز اصلا ازاد رو ندیده بودم اما میدونستم که خیلی
ناراحته!..خب بچه اش بود.پوزخندی زدم و مشغول خوندن جزوه ی پیش روم شدم..اما دروغ چرا..! هیچی نمیفهمیدم!فکرم پر کشید
سمت دفتر خاطرات مامان.مسلما با بابا نمیتونم در این موردحرف بزنم چون جواب قانع کننده ای بهم نمیده!..خاله!..اره خودشه میتونم
برم از خاله بپرسم!..با این فکر تند تند لباس پوشیدم و زنگی به خاله زدم تا از خونه بودنش مطمئن شم!..بعد از برداشتن کیفم و دفتر
خاطرات مامان از خونه زدم بیرون.نمیدونم مامان اونقدری با خاله صمیمی بود که همه ی اتفاقات زندگیش رو براش بگه یا نه..اما
امیدوارم خاله جواب بعضی از سوالای ذهنم رو داشته باشه..!ظرف میوه رو پیش روم گذاشت و اهی کشید زیر لب گفت:
_خدا مادرت رو بیامرزه..!
با صدای پر بغضی تشکری کردم و دست خاله رو تو دستم فشردم از لرزش شونه هاش میشد فهمید که داره گریه میکنه..دستم رو دور
شونه هاش حلقه کردم و گفتم:
_خاله..چرا گریه میکنی!..
همونجوری که با گوشه ی استین لباسش اشکاش رو پاک میکرد گفت:
_بیچاره خواهرم!.. هیچ خیری از دنیا ندید..
نرم کمرش رو نوازش کردم و گفتم:
_خاله ، تو با مامان خیلی صمیمی بودی؟!کمی خودش رو ازم دور کرد و گفت:
_چطور مگه؟!
با من من گفتم:
romangram.com | @romangram_com