#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_494
_درد دارم..
عماد فشاری به بازوهای سارا که میان دستانش اسیر شده بود وارد کرد و گفت:
_الان دکتر رو خبر میکنم..
سارا سرش را روی سینه ی مردانه ی عماد چسباند و با بغض زیر لب گفت:
_برادر ناتنی تو چجوری تونستی انقدر تو دل من جا باز کنی..؟!
عماد با شنیدن جمله ی سارا تصویر کمرنگی از دخترکی داغ دیده از ذهنش عبور کرد..نف ِس سنگین اش را پرشتاب به بیرون پرت کرد
و گفت:
_اروم باش باش سارا..
شانه های ظریف سارا از شدت دردی که متحمل بود به لرزش افتاده بود با هق هقی ریز نالید:
_عماد ما چیکار کردیم؟!عماد به قدم هایش سرعت بخشید و سارا را روی تخت خوابشان به ارامی رها کرد..همانطور که دست سارا در دستانش بود گوشی اش
را بیرون اورد و به دوستش که
ِر
دکت سارا بود زنگ زد.از فشردن دست هایش توسط دست سارا متوجه ی درد غیر قابل تحمل او شد
موهای خیس شده ی پیشانی اش را کنار زد و با صدای ارامی زیر گوش سارا نجوا کرد:
_من خیلی کثیفم سارا...
جمله ی عماد در گوش سارا اکو شد سارا زیر لب با صدای تحلیل رفته ای نالید:
_همه جوره عاشقتم..!
قلب عماد از شنیدن جمله ی سارا فشرده شد.سارا پوزخندی به غرور خورد شده اش زد با صدایی که به زور به گوش خودش میرسید
نالید:
_پایان حکایتم،
شنیدن دارد
من عاشق او بودم
او عاشق او...!
romangram.com | @romangram_com