#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_493

_اروم باش قشنگم..اروم باش..
این جملات تسکینی برای روح بیمارش بود نه جسم ناتوانش..ان قدری دردش طاقت فرسا بود که نمیتوانست حتی لب باز کرده و فریاد
بزند..فقط نفس های تند و ملتهبش در فضای نمناکی که در ان چمباتمه زده بود شنیده میشد..قطره های درشت اشک از حوضچه چشمانش
تا زیر چانه اش نفوذ کرده و تمام غرورش را درهم امیخته بود..با نفس نفس اسمی زیر لب زمزمه کرد "عماد"ان قدر این اسم را با تمنا
زیر لب فراخواند که حس کرد فرزند تازه شکل گرفته در وجودش هم با شنیدن لحن پر تمنای مادرش بی قراری کرده است..زمان از
دستش در رفته بود و نمیدانست که چند ساعت است این درد را تحمل میکند..اما میدانست که دیگر چشم هایش تاب این درد را ندارد و
رفته رفته سویش کمتر میشود..طولی نکشید که
ِر
د رنگ و رو رفته ی انباری به داخل هل داده شد و قامت رعنای عماد میان چارچوب
در دیده شد..با باز شدن در نور امیدی به
ِل
د داغ دیده ی سارا دمیده شد..دست ناتوانش را به سمت عماد دراز کرد و با دردی که با عجز
توام شده بود نالید:
_بچم...!
عماد با دو خودش را کنار زن حامله اش رساند..دروغ چرا دل عماد هم به حال این دختر میسوخت!..به حال دختری که ناخواسته پایش
به این بازی باز شده است.دست یخ زده ی زنش را میان دستاش مردانه اش فشرد و گفت:
_درد داری؟!
قطره اشکی که از گوشه ی چشم سارا سر خورد و لابه لای موهای مشکی رنگش گم شد مهر تائیدی به سوال عماد زد..عماد با دیدن
صورت خیس از اشک سارا قل ِب سنگی اش در سینه فشرده شد..دستش را به زیر زانوهای سارا رساند و با یک ضرب اورا از ان
انباری نمناک و مخوف به بیرون انباری برد..سارا نفس عمیقی کشید و در حالی که
ِر
عط مردانه ی عماد را با جان و دل به مشام
میکشید نالید:

romangram.com | @romangram_com