#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_492

_اره..بچه ی تو و مها..
این بار پوزخندی زد زیرلب گفت:
_من فقط بخاطر همین بچه مها رو تحمل میکنم و منتظرم تا به دنیاش بیاره که بعد از هم جدا شیم..
از شنیدن اینجمله اش شوکه شدم با صدای ارومی گفتم:
_میخوای یه بچه رو از مادرش جدا کنی؟!
با بیخیالی گفت:
_نگفتم که جدا میکنم،اون میتونه بیاد به بچه اش سر بزنه اما پدر اون بچه منم...اون بچه ی منه و باید پیش من بزرگ شه..
_دوستش داری؟!
از این
ِل
سوا ناگهانیم متعجب شد بی حوصله گفت:
_بچمه!.. مگه میشه دوستش نداشت؟!
بغضی گلوم رو فشرد زیرلب گفتم:
_حق با توئه...!
بچشه..!
خب دوستش داره..!
دوستش داره..!یاد دیدارم با مها افتادم،اون گفت که میخواد بره اما وجود اون بچه دست و پاش رو بسته بود..!نکنه مها خودش بچه اش رو کشته..نکنه
وجود من باعث از بین رفتن اون بچه شده!وای خدای من......
*
*دانای کل*
با درد لب هایش رو بهم فشرد تا میزان دردی که متحمل بود کمتر شود..عرق های ریز و درشت روی پیشانی اش دیده میشد موهای
مشکی رنگش از شدت عرق بهم چسبیده بود و تعادلی رو یلرزش انگشتان دستش نداشت..با درد انگشت های لرزانش را رقصاند و به
روی شکم بر امده اش رساند و با صدای تحلیل رفته ای که بر اثر درد طاقت فرسایش بوجود امده بود نالید:

romangram.com | @romangram_com