#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_491

چهره ی مظلوم مها اومد جلوی چشمام..با ناباوری گفتم:
_چطور ممکنه؟!
با کلافگی گفت:
_هرجا هستین بیاین اینجا مشخص میشه!..خودت یجوری به ازاد این خبر رد بگو!..
تا خواستم لب باز کنم و اعتراض کنم گوشی رو قطع کرد من چجوری به ازاد بگم که بچش مرده؟!
*
تا خواستم لب باز کنم و اعتراض کنم گوشی رو قطع کرد من چجوری به ازاد بگم که بچش مرده؟!بزور سرجام نشستم و متفکر گوشی
رو گذاشتم کنارم..بعداز چند دقیقه در اتاق باز شد و ازاد با یک ظرف سوپ داخل شد لبخند پر مهری به روم زد و گفت:
_خوبی؟!بدن درد نداری؟!بزور لبخند مضحکی زدم و زیرلب گفتم:
_خوبم..
روبه روم نشست و قاشق سوپی پر کرد.چشمکی زد و گفت:
_باز کن ماشین بره تو گاراژ!..
خنده ی کوتاهی کردم و دهنم رو باز کردم بعد از خوردن سوپ ازاد اشاره کرد که بلند شم تا بریم.بعد از خارج شدن از خونه ی ملیحه
خانم و قدردانی از زحمتاش رو صندل ی جلو جای گرفتم.ازاد نشست پشت فرمون و با لبخند کوچیکی استارت زد.بی حوصله لبای خشک
شده ام رو بهم فشردم و مشغول بازی با ناخنام شدم.همونجوری که تو ذهنم کلمات رو کنارهم میچیدم با من من گفتم:
_ازاد...
همونجوری که نگاهش به سمت جلو بود گفت:
_هوم؟!
زبونم رو روی لبای خشک شده ام کشیدم و با صدای ارومیگفتم:
_تو..خیلی بچه ات رو دوست داری؟!
خنده ی ارومی کرد و گفت:
_بچه ام؟!
برگشتم سمتش و گفتم:

romangram.com | @romangram_com