#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_489
قبل از اینکه ازاد جواب بده صدای زنی از سمت چپم بلند شد:
_کلبه ی درویشانه ی مائه خانم جان..
سرم چرخید به سمت زن مسنی که داشت با مهربونی نگاهم میکرد بزور لبخندی زدم و گفتم:
_شما؟!
زن نزدیکم شد و کنارم نشست ازاد دستم رو که تو دستش بود رو فشرد و گفت:
_وقتی که از حال رفتی با اقای کریمی اوردیمت خونه مادرشون..!
زیر لب گفتم:
_اقای کریمی؟!
سری به عنوان تائید تکون داد و گفت:
_اره همون اقایی که تو اون خرابه دیدیم..!
اهانی گفتم و سعی کردم تو جام نیم خیز بشم.بدنم خیلی کوفته بود..اون خانم که اسمش ملیحه بود دو طرف شونه ام رو گرفت و کمکم
کرد تو رخت خوابی که برام پهن کرده بودن بشینم.ازاد بوسه ای رو دستام نشوند و گفت:
_الان برمیگردم..
بعد از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد..جای بوسه اش رو دستم میسوخت!..صدای زنگ موبایلی از کنارم بلند شد سرم برگشت سمت
گوشی..ی
گوش ازاد بود که کنارم جا مونده بود..ملیحه خانم از جاش بلند شد و گفت:
_برم برات سوپ بریزم بیارم مادر..
با لبخندی رفتنش رو دنبال کردم..به محض خارج شدنش گوشی ازاد رو برداشتم و نگاهی به مخاطبش انداختم
"باران"
با دیدن اسم باران چشمام از تعجب گنده شد یاد وقتی افتادم که اونجا تو کافی شاپ دیدمشون و باران بهم دروغ گفت!..پوزخندی زدم و
انسر رو لمس کردم گوشی رو گذاشتم کنار گوشم و چیزی نگفتم به محض برداشتن گوشی باران با صدای نگرانی گفت:
_ازاد....!
پوزخندم پررنگ تر شد با کنایه گفتم:
romangram.com | @romangram_com