#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_488

دقیقه کش مکش بالاخره اون مرد بالا اومد......
اما
اما اینکه ایمان من نیست..
با صدای لرزونی گفتم:
_شما کی هستین دیگه...ایمانم کجاست!
اون مرد با عجله گفت:
_عجله کنین باید اون دو مرد رو پیدا کنیم ممکنه باهم درگیر شن...!
به خودم جرات دادم و رفتم جلوتر..ازاد زودتر از من پرسید:
_کدوم دو مرد؟!
مرد با کلافگی گفت:
_من از اهال ی اینجا هستم با صدای شلیک گلوله اومدم اینجا..وقتی رسیدم فقط یه مرد و با یه مرد زخمی اینجا بودن...
لحظه ای مکث کرد و انگار که چیزی کشف کرده باشه گفت:
_اره اره اسم یکیشون عماد بود،عماد داشت اون مرد زخمی رو از اینجا دور میکرد و خیلی عصبی بود..
مردزخمی..نکنه ایمان من رو میگه؟!با پاهایی لرزون نزدیکش شدم و عکس ایمان رو که تو جیب مانتوم بود رو نشونش دادم با صدایی
لرزون گفتم:
_اون.....اون مرد زخمی...این بود؟!
با دقت نگاهی به عکس انداخت و با خوشحالی گفت:_بله همین بود..من خواستم برم کمک اون مرد رخمی که عماد من رو اینجا زندونی کرد!..
باورم نمیشد...خدای من...ایمان زنده بود..
نگاه بارونیم گره خورد تو نگاه ازاد..اسمش رو لب زدم..قبل از اینکه بهم برسه پخش زمین شدم....
*
نگاه بارونیم گره خورد تو نگاه ازاد..اسمش رو لب زدم..قبل از اینکه بهم برسه پخش زمین شدم....با احساس بوسه ای رو پیشونیم
چشمام رو باز کردم ازاد بالا سرم بود و با نگرانی داشت نگاهم میکرد..بزور خودم رو بالا کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_ما کجاییم؟!

romangram.com | @romangram_com